دنیای این روزای من...

گاه نوشت های یک مهماندار خواب زده

دنیای این روزای من...

گاه نوشت های یک مهماندار خواب زده

And I'll be the one I'm told can not be

تعطیلات خود را چگونه میگذرانید؟ 

به نام خدا: 

با پرواز های خوش موقع. :`) 

چگونه بیدار میمانید؟

با گوش دادن به موزیک های هارش و آدرنالین تلقینی .

But mentally I'm here .


Kensington - No me

Unplugged / Live

تلخ و شیرین یکم فروردین ۱۴۰۴

ساعت ۲:۳۵ به زور خودمو از تخت بیرون کشیدم و با چشمای نیمه بسته شروع کردم آرایش کردن. همون غر زدنای همیشگی با خودم: سگ میره دوبی روز اول عید؟ 

حتما پرواز خالیه.اشکال نداره سریع میگذره میره.

وقتی رسیدم بریفینگ دیدم همه با خنده شوخی هی تبریک میگن.فکر کردم منظورشون همون نامه تشکریه که سرمسافر پست قبلی  روی برد زدن.بعد دیدم نه، میگن نمونه نمونه، رفتم دیدم عه عکس منو زدن جزو مهماندارای نمونه اسفند.الان فهمیدم چرا پرواز قبلی یکی از همکارام هی رد میشد و میگفت نمونه فکر میکردم داره مسخره بازی در میاره. 

بعد از اینکه بریفینگ انجام شد سرمهماندارمون به همه عیدی کتاب داد و کلی خوشحال شدیم.پشت سرش یکی دیگه از همکارامونم به همه عیدی داد و خلاصه صبحمونو با عیدی شروع کردیم.باشد تا همینجوری با عیدی به پایان برسد.

توی اتوبوس که نشستیم بریم به سمت فرودگاه دیدیم یکی خیلی ناراحته،همونی که عیدی داد،بهش گفتیم چی شده؟ خسته ای؟ گفت نه، پسرخالم توی رشت داشته از  خیابون رد میشده و ماشین بهش زده و درجا تموم کرده.واقعا باورم نمیشد رشتم مثل تهران داره نا امن میشه خیابوناش.

الانم که تعطیلاته و شلوغ تر از همیشه.کاش تو مقوله راهنمایی رانندگی این روزا بیشتر سخت بگیرن تا کمتر شاهد اینجور اتفاقا باشیم.

یاد پریشب افتادم.تو هواپیما مشغول کارام بودم یکی از خلبانامون که واسه کشور دیگه ایه و یکم سخت فارسی صحبت میکنه، خیلی رندوم اومد گفت من و شما به فاصله ی دو روز به این دنیا دچار شدیم.دچار شدن! واژه جالبیه ها اگه بهش فکر کنی‌.مثل یه دردی که بهش دچار شدی و نمیدونی تا کی ادامه داره یا چطور به پایان میرسه.

روز اول فروردین، بیشتر از این حرفای دارک نزنیم بهتره، توی کشوری زندگی میکنیم که اگه امید نداشته باشی کارت تمومه.ایشالا تنها چیزی که دچارش میشین، شادی زیاد و خبرای خوب باشه.

دایرة المعارف نوشت: بریفینگ: جلسه ای که قبل از هر پرواز انجام میشه و اطلاعات پرواز، مسافرا و... داده میشه.

بعدا نوشت ۱: پرواز در واقع فول فول بود! 

بعدا نوشت ۲:  این که من تو این لیست نمونه ها باشم انقدر برام بعید بود که حتی بردو نگاهم نکرده بودم‌.آخرین بار سال ۹۷ جزو مهماندار نمونه ها شده بودم ولی بیشتر سوژه خنده شد چون زیر عکسم نوشته بود آقای .... و هی همه منو آقای فلانی صدا میکردن.و کل اون یک ماه من به صورت پوکر فیس :|  بودم که یارویی که تایپ کرد آقا مقنعه منو ندید حتی؟!

بعدا نوشت۳: منظورم از سگ، خود خودم بودم،یه وقت جسارت نشه به خواننده های عزیز.

بعدا نوشت۴:  خواهش میکنم، اگه مسافرت رفتید یا حتی تو شهر خودتون هستید خیلی مراقب باشین.چه موقع رانندگی چه موقع پیاده روی.امیدوارم تعطیلات بهتون خوش بگذره.




پایین اومدیم دوغ بود، قصه ی ما دروغ بود.

نمیدونم از اثرات رفتن مادربزرگمه یا خستگی زیاد.ولی چندهفته س که نمیتونم خوب بخوابم.یعنی همش چیزای چرت و پرت میبینم.انقدرواضح که به اندازه واقعی بودنش اذیت میشم.اینکه تقریبا تمام پروازامم صبح زود بود و من باید سه صبح بیدار میشدم بی اثر نبوده شاید.امیدوارم زودتر بگذره.روزی که گذشت تقریبا یکی از روزای سخت زندگی و کاریم بود.ساعتو گذاشته بودم رو 3:45  صبح. یهو با صدای جیغ خفه خودم بیدار شدم.ساعت 3:27 بود.سردرد گرفتم.یادم نمیومد چی دیدم فقط حس کردم یه چیزی افتاد و به دنبالش منم واسه گرفتنش افتادم و بعد از خواب  پریدم. دیگه خوابم نبرد.معمولا این ساعتا قهوه نمیخورم ولی واسه ی از بین بردن سردرده گفتم شاید جواب باشه.که نبود! پروازو انجام دادیم و آماده شدیم برای مسیر برگشت.مسئول ایستگاه گفت سه تا از مسافرایی که با ما اومده بودن پاسپورتشون مشکل داشته و به اصطلاح دیپورتی هستن و با خودمون برمیگردن.مسافر زیاد نداشتیم اما به خاطر این سه نفر داشتیم تاخیر میخوردیم.صحنه ای که دیدم برام به شدت آزار دهنده بود.پلیسای فرودگاه یه خانمی رو آوردن  جلوی در و چون برای سوار شدن مقاومت میکرد پرتش کردن داخل.نگاهشو که دیدم شناختم.از اونا که چیزی واسه از دست دادن نداره.قرار شد بره ردیفای آخر هواپیما بشینه.من یه بطری آب برداشتم و دستشو گرفتم تا ببرمش سر جاش.به تمام همکارام که توی قسمت اکونومی بودن سپردم که حواستون به این خانم باشه.رفتار کارمندای فرودگاهی باهاش بد بود و خودشم حالش خوش نیست بهش گیر ندین فقط زیر نظرش داشته باشین.دو تا دختر کم سن و سال هم اومدن و کنارش نشستن.انگار اونا زیاد براشون مهم نبود که دیپورت شدن و زیرزیرکی میخندیدن. از جلوش که داشتم رد میشدم دیدم کیفشو باز کرد  و یه کیسه قرص در آورد.یادم اومد جلوی در وقتی اومد داخل، زیر پاش یه قرص افتاده بود.با خودم فکر کردم لابد میخواد قرصشو بخوره.

هواپیما تازه داشت  حرکت میکرد و برای تیکاف آماده میشد که صدای انانس سرمهماندار اومد:

مسافران گرامی، چنانچه در میان شما پزشک یا پرستار حضور دارد خود را به یکی از مهمانداران معرفی نماید.

سریع خودمو رسوندم ته هواپیما.مطمعن بودم خودشه.یه بلایی سر خودش آورده.یه دختر همسن و سال من که پزشک بود اومد بالای سرش.افتاده بود کف هواپیما.همکارام فکر کرده بودن غش کرده و پاهاشو گرفته بودن بالا.دستشو گرفتم که نبضشو چک کنم دیدم رگ دستشو سعی کرده بود با خودکار بزنه و روی دستش جوهری و یکم زخم بود.یه مداد هم افتاده بود کنارش که احتمالا واسه مرحله بعدی بود. به سرمهماندار گفتم موقعی که داشتم از جلوش رد میشدم داشت از تو کیفش یه کیسه قرص در میاورد. احتمالا قرص خورده.

در کل وقتی توی پرواز کسی حالش بد میشه ازش میپرسیم آیا داروی خاصی مصرف میکنه یا بیماری خاصی داره؟ اگه بهوش نبود از همراهش میپرسیم و اگه همراه نداشت خودمون جیب یا کیفشو میگردیم.کیفشو گشتم و دیدم چند بسته خالی شده و نصفه قرصای خواب آور و آرام بخش و ... بود.خانم دکتره گفت معلوم نیست چندتا خورده.از بین این قرصها این یکی خطرنامه و ممکنه تو پرواز  حالش بدتر بشه.محکم زدم رو شونش.جواب نمیداد. شاید داشت آخرین تلاش هاشو میکرد که با این ترفند از این هواپیما پیاده بشه و برنگرده .بعد چند دیقه چشماشو باز کرد و با حال نزار گفت: پیادم کنید.نمیخوام برگردم ایران.میخوام برم افغانستان.مسئولای فرودگاه اومدن بالا و و با کلافگی گفتن تو اجازه نداری وارد کشور ما بشی و حتی اگه از این هواپیما پیاده هم بشی با پرواز بعدی میفرستنت ایران.تو هیچیت نیست.وقت بقیه مسافرا رو نگیر.دلم خیلی براش میسوخت.از درموندگی و بیچارگی آدما مخصوصا وقتی کاری از دستم بر نمیاد دیوونه میشم.خدارو شکر که تو این مملکت مسئولی چیزی نیستم! قرار شد بیاد بشینه توی بیزینس کلاس و منم بشینم کنارش تا کار دیگه ای نکنه.کمربندشو بستم و داشتم باهاش حرف میزدم که آرومش کنم.میگفت دخترم سیزده سالشه اینجاست.چند ماهه ازش خبر ندارم نمیدونم زنده س یا مرده.گفتم الان بلایی سر خودت بیاری دخترت پیدا میشه؟ این همه آدم میرن و میان یکیشم تو.خداروشکر سالمی جوونی بازم اقدام میکنی.آسمون به زمین نیومده که.داشت از پنجره بیرونو نگاه میکرد و گریه میکرد.دوباره هواپیما شروع کرد به حرکت.یه لحظه دست برد تو موهاش و دوباره با دستی که دستمال خیس مچاله شدش توش بود اون یکی دستشو گرفت و به بیرون خیره شد. قیافش آروم آروم بود.به دستاش نگاه کردم.آستین پالتوش گشاد بود و بلند.یاد مامان خودم افتادم که هر دفعه از چیزی نگران بود ناخناشو میکند.با خودم گفتم همه مامانا شبیه همن و از روی وسواس اومدم دستشو بگیرم -همونطور که دست مامانمو میگرفتم و میگفتم ناخنتو نکن! دیدم تو یه  لحظه موگیر فلزی شو از سرش باز کرده و داره باهاش رگ دستشو میزنه.زیر آستینش! کاملا طبیعی! سریع مچ دستاشو گرفتم و از هم دورشون کردم گفتم چیکار داری میکنی؟! بندازش زمین.با یه قدرت وصف نشدنی زور میزد که ادامه بده.منم همونجوری که داشتم زور میزدم باهاش صحبت میکردم که بیخیال شه و اون لحظه نمیدیدم اون چیزی که دستشه موگیره شبیه تیغ مداد تراش بود و  زیر یه کلاه کاموایی وصل شده بود.دوباره تماس با خلبان و توقف هواپیما و این دفعه یکی از همکارای امنیت اومد و مجبور شد مچ دستشو بپیچونه که ازش بگیره و منم گشتمش ببینم چیز دیگه ای قایم کرده توی جیباش یا نه.در گوشش گفتم الان فکر کن من دختر توام  و اجازه نمیدم اینجا بلایی سر خودت بیاری.بازم همون حرفارو تکرار میکرد که من میخوام پیاده شم.

- اگه آروم نشینی همین الان دستبند میزنم بهت و میگم رسیدیم ایران بیان پای پرواز و ببرنت.خانم فلانی دستبند بزن  بهش.تا دستاشو گرفتم دستاشو کشید و پشتش قایم کرد و گفت نمیخوام دستبند بزنی.

-پس آروم باش.

ساکت موند.دیگه نگاه ازش برنداشتم.تا تیک آف کردیم  کمربندشو باز کرد.کمربندشو بستم و گفتم به این شرط بهت  دستبند نزدن که کمربندتو کل پرواز ببندی و دستاتو جایی بذاری که من ببینمشون.گفت میخوام برم دستشویی.

_الان نمیشه.چراغ کمربندا روشنه.بعدم با این کارایی که تو کردی نمیذارن تنهایی جایی بری.منم باید همراهت بیام.اگه واقعا دستشویی داری صبر کن ببینیم اجازه میدن بهت یا نه.


دیگه توضیح اینکه چند ساعت بعدی پروازو  با چه مصائبی گذروندیم و چندبار رفت دسشویی و موفق نشد و  چندبار از حال رفت و اکسیژن و خوابیدن کف هواپیما و آمبولانس  از حوصله هممون خارجه.دیگه اخراش قرصا اثر کرده بود و حال مقاومت نداشت.موقعی که میخواستم قرصارو نشون بدم به دکتر پای پرواز  آخرین سکانس غم انگیز این داستان بود.چهار پنج تا پاسپورت جلد قرمز و سبز(رنگ پاس افغانستان) لای یه کاغذ سفید، یکم طلا لای دستمال کاغذی، دو بسته اسکناس لول شده تو کیسه فریزر، یه شیور، یه موبایل کهنه،و دوتا تخم مرغ شکسته گندیده توی پلاستیک که بوی تعفن میداد و شانس آوردم معدم خالی بود و چیزی واسه ارائه نداشت.

 احساس میکنم این پرواز منو به اندا زه ی چند سال فرسوده کرد.وقتی رسیدم خونه قیافم شبیه مرده ها بود.پنج شش ساعت بود چیزی نخورده بودم و دوباره طبق معمول دلم نمیخواست در موردش صحبت کنم.سعی کردم تو دفتری که یادگاری هامو اونجا میچسبونم و گاها مینویسم، تصویرشو بکشم که یادم بمونه.جدا باید یه فکری برای استعداد افتضاحم تو نقاشی بکنم!

تا اون روز، اینو نسخه از چت جی پی تی رو داشته باشین.


 

احتمالا تا سال 1404 وقت نکنم چیز دیگه ای بنویسم پس واسه همتون آرزو میکنم سال روشنی پیش رو داشته باشین.


"ضمنا تمام نوشته های این صفحه زاده ی تخیلات نویسنده میباشد."

فکر کردم لازمه اینو اینجا بنویسم.محض احتیاط 



گریه نمیکنم من

مادربزرگ چشم آبی قشنگم یکشنبه از دنیا رفت.

اینکه مرخصی نداشتم یه طرف،اینکه بدحال شدن و در ادامه فوتش مصادف شد با انواع برف و بوران و هشدار هواشناسی و پلیس راه که تردد هرنوع وسیله شخصی و پلاک غیر بومی ممنوع و فلان یه طرف،خستگی خیلی زیاد یه طرف.

و از همه بدتر ۲۲ بهمن و روز قبلش چطور باید بلیط پیدا میکردم که برم شمال خودش یه فصل جداگونه ست.

مامان مامانم زندگی خیلی سختی داشت.سخت و ناراحت کننده.

ولی دلم میخواد با روزای خوبش تو خاطراتم نگهش دارم.روزایی که همه دختر پسرا و عروسا و نوه نتیجه ها جمع میشدیم خونه ش، واسمون دایره میزد میخوند و ما میرقصیدیم.با آش دوغا و دستپخت خوشمزه ش.با اون روزی که همه رفته بودیم ییلاق داییم و هفت صبح پا شدم دیدم با دندونای طلاییش  از ته دل میخنده و با یه گُلی که فقط اون بالاها پیدا میشد سوت میزنه و میگه پا شین تنبلا اینجا آدم میخوابه؟ هیچوقت به اندازه اون لحظه خوشحال ندیده بودمش.از این به بعد اونجا تصورش میکنم.بین علفای سرسبز و گلای رنگارنگ و صدای آب چشمه و نور خورشید.

شونزده سالم که بود سکته کرد،طول کشید ولی بعد از یه مدت میتونست کاراشو بکنه و حرف بزنه. بعد از سکته دوم سه سالی بود که اصلا از جاش نمیتونست تکون بخوره و حرف بزنه.همیشه فکر کردن به حالش برام درد آور بود.

تنها دلخوشیم اینه که برای آخرین بار رفتم به دیدنش.یک سال بود که نرفته بودم.دلخور بودم از اینکه از بین اون همه نوه و نتیجه بی وفا که بهش سر نمیزدن، زوال عقل و توهم داروهای اعصابش تصمیم گرفت دست بذاره رو من بیچاره( که هردفعه میرسیدم اونجا یه دسته گل میخریدم و میرفتم پیشش) و اونو به این نتیجه برسونه که من گردنبندی که سالها پیش فروخته بودو  ازش گرفتم  و هربار منو میدید میگفت پسش بیار.از شانس خوبم از یادش هم نمیرفت و چندباری تلاش کردم و رفتم دیدنش ولی فقط باعث حرص خوردنش میشدم و فحشم میداد و دست از پا درازتر برمیگشتم.:)) 

بعد یه جوری این داستانو با جزئیات تعریف میکرد، با خودم میگفتم نکنه بقیه باور کنن؟ به ترکی میگفت: یادت نیست؟ سری پیش اومدی، به من گفتی چقدر‌قشنگه،‌من دادمش به تو...اونو پس بیار.اولش سعی میکرد به زبون بگیره، جلسات بعد هی لحنش خشن تر میشد.بنده ی خدا.بعد که مامانم و خاله ها گفتن اینو بیست سی سال پیش فروخته یه نفس راحت کشیدم.

از دستش ناراحت نمیشدما، از اینکه اونو تو اون حالت ببینم ناراحت میشدم.

از این ناراحت میشدم که این چند سال اخیر تازه ما داشتیم با هم رابطه نزدیک تری پیدا میکردیم و چون کسی بهش سر نمیزد از دیدن من خیلی خوشحال میشد و تا چند روز حالش خوب‌ بود و حال من بهتر.با سختی با من حرف میزد و خیلی وقتا هم نمیفهمیدم چی‌میگه ولی میدیدم که دلش میخواد با کسی حرف بزنه.یک ساعتی با هم گپ میزدیم و بعد من براش زنگ میزدم به بچه هاش یکمم با اونا صحبت میکرد و خیالش راحت میشد.

ولی این توهمه همه چیو خراب کرد.


این قسمت سراشیبی زندگی‌ واقعا ترسناکه.دوست ندارم تا اون سن زنده باشم.

روحت شاد ایران تاج بانو،خیلی دلم برات تنگ میشه.

امیدوارم بهشتی وجود داشته باشه و تو الان اونجا باشی.


بعدا نوشت۱: موقعی که داشتم اینو مینوشتم توی خواب و بیداری تو راه فرودگاه امام بودم.وسطای پرواز هرچی با خودم فکر میکردم که چی نوشتم یادم نمیومد.مثل کسی که تو مستی پیام میده به اکسش :((

بعدا نوشت ۲: امروز خانمه بعداز اینکه صد بار زنگ مهماندارو زد و باز رفتم بالا سرش و فکر کردم دیگه صفتم داره برمیگرده،یهو نگاه کرد روی تگی که روی یونیفرم ما هست و فامیلیمون نوشته شده،گفت فلانی... عجب فامیلی جالبی، آدم قشنگ تو یادش میمونه.یهو خواب از سرم پرید و بایه لبخند گشاااد گفتم ممنونم، شما امروز دومین نفری هستی که اینو میگی، اولیش خانم پلیس گیت سپاه بود.و تا آخر پرواز هردفعه با من کار داشت منو با فامیلیم صدا میکرد انقدر این کار غریب بود برام فکر میکردم تو مدرسه م و معلم میخواد ازم درس بپرسه استرس میگرفتم.

بعدا نوشت ۳: خیلی تجربه عجیبی برای من بود.به من و چندتا دیگه از نوه ها گفتن بمونین جلوی در توی مسجد و به مهمونا حلوا و خرما تعارف کنید.سالها تمرین کرده بودم تو عصبانی ترین و غمگین ترین و خسته ترین و ...ترین حالت ممکن به مسافرا  لبخند بزنم و خوشامد بگم، الان باید سعی میکردم بدون لبخند و با چهره ناراحت به ملت خوشامد بگم.همش فکر میکر‌دم دارم کار اشتباهی انجام میدم.گاهی هم ناخودآگاه موقع چایی دادن لبخند میزدم.احتمالا فکر کردن دیوونه ای چیزی هستم!

بعدا نوشت۴: به قول خارجیا, اگه هر دفعه که یکی در مورد فامیلی من نظر میداد، یه دلار داشتم، الان میلیاردر شده بودم.دیگه شوخیاشونم حفظ شدم و یه جورایی تکراری شده.ما هم عادت کردیم.

بعدا نوشت۵: تیتر نوشته برگرفته از موزیک محسن نامجوـ بابام رو تو ندیدی؟ هست.وگرنه مثل چی‌ گریه کردم.امروزم  که اولین پروازم بعد از رفتن مامانبزرگم بود،به سختی جلوی گریه مو گرفتم.

دی اند.


I'm just gonna leave this here ...

هیچ وقت بابتِ عشق هایی که نثارِ دیگران کرده اید و بعدها به این نتیجه رسیده اید ذره ای برای عشق شما ارزش قائل نبوده اند، افسوس نخورید.

شما آن چیزی را که باید به زندگی ببخشید، بخشیدید. و چه چیزی زیباتر از عشق...


هر رنج دوست داشتن صیقلی ست بر روح. با هر تمرین دوست داشتن، روح تو زلال تر می شود.

گاهی بعضی ها با ما جور در می آیند، اما همراه نمی شوند، گاهی نیز آدم هایی را می یابیم که با ما همراه می شوند اما جور در نمی آیند. 

برخی وقت ها ما آدم هایی را دوست داریم که دوستمان نمی دارند، همان گونه که آدم هایی نیز یافت می شوند که دوستمان دارند، اما ما دوستشان نداریم. 

به آنانی که دوست نداریم اتفاقی در خیابان بر می خوریم و همواره بر می خوریم، اما آنانی را که دوست می داریم همواره گم می کنیم و هرگز اتفاقی در خیابان به آنان بر نمی خوریم!

برخی ما را سر کار می گذارند،‌ برخی بیش از اندازه قطعه گم شده دارند و چنان تهی اند و روحشان چنان گرفتار حفره های خالی است که تمام روح ما نیز کفاف پر کردن یک حفره خالی درون آنان را ندارد... 

برخی دیگر نیز بیش از اندازه قطعه دارند و هیچ حفره ای، هیچ خلائی ندارند تا ما برایشان پُرکنیم. 

برخی می خواهند ما را ببلعند و برخی دیگر نیز هرگز ما را نمی بینند و نمی یابند و برخی دیگر بیش از اندازه به ما خیره می شوند...


گاه ما برای یافتن گمشده خویش، خود را می آراییم، گاه برای یافتن «او» به دنبال پول، علم، مقام، قدرت و همه چیز می رویم و همه چیز را به کف می آوریم و اما «او» را از کف می دهیم. 

گاهی اویی را که دوست می داری احتیاجی به تو ندارد زیرا تو او را کامل نمی کنی. تو قطعه گمشده او نیستی، تو قدرت تملک او را نداری. گاه نیز چنین کسی تو را رها می کند.

و گاهی نیز چنین کسی به تو می آموزد که خود نیز کامل باشی، خود نیز بی نیاز از قطعه های گم شده. او شاید به تو بیاموزد که خود به تنهایی سفر را آغاز کنی، راه بیفتی، حرکت کنی...

او به تو می آموزد و تو را ترک می کند، اما پیش از خداحافظی می گوید: 

"شاید روزی به هم برسیم ...."، 

می گوید و می رود، و آغاز راه برایت دشوار است. 


این آغاز، این زایش،‌ برایت سخت دردناک است. 

بلوغ دردناک است، وداع با دوران کودکی دردناک است، ‌کامل شدن دردناک است، اما گریزی نیست...

و تو آهسته آهسته بلند می شوی، و راه می افتی ومی روی، و در این راه رفتن دست و بالت بارها زخمی می شود، اما آبدیده می شوی و می آموزی که از جاده های ناشناس نهراسی، از مقصد بی انتها نهراسی، از نرسیدن نهراسی و تنها بروی و بروی و بروی...


+نمیدونم نوشته دقیقا از کیه، چون همیشه یه قسمتایی ازشو اینور اونور خوندم.ولی گویا الهام گرفته از مفهوم قطعه گم شده از شل سیلورستاینه.

شایدم نه.به هرحال در این لحظه حس کردم زیباست.

بعدا نوشت ۱: از وقتی از مرخصی برگشتم، احساس نفس تنگی و مریضی دارم.الانم دارم میرم شانگهای که حدودای ده ساعته مسیرش.احتمالا مثل پارسال وسطای پرواز  صدامو از دست بدم.متاسفانه توی این پرواز تنها مهمانداری که انانس میکنه هم خودم هستم.مجبورن صدای خروسکی مو تحمل کنن.ایح ایح ایح  )): << 

بعدا نوشت ۲: وودووی عزیزم برخلاف سریای قبل که منو سگ محل میکرد این سری از در که رفتم تو حسابی منو تحویل گرفت.منم سواستفاده کردم و انقدر تو بغلم فشارش دادم و لپشو ماچ کردم که دلم خنک شد.فکر کنم بهترین قسمت مرخصیم همین بود. 


La Valse D'Amelie

بریم ببینیم میدون شهرداری و بغل نسیمو بعد از مدت ها، میتونه این خستگی رو در کنه یا چی.؟

هشتگ ای بهار ای آسمون


The wolf moon

دیشب نمیدونم ساعت چند بود‌.بعد از یه خواب طولانی چرت و پرت در مورد وودوو و گریه شدید تو خواب بیدار شدم .دیدم همه جا تاریکه.چشامم خیسه.

سریع چشامو بستم چون اگه بهش فکر میکردم دیگه خوابم نمیبرد.تا خود ظهر که ساعت گوشیم زنگ بزنه هرچی خواب مزخرف بود دیدم.واسه همین وقتی بیدار شدم احساس خستگی داشتم.بعد از ساعت ها کلنجار رفتن با کمد لباسا و فحاشی به اینکه چرا وقتی من دارم میرم پوکت،باید بازم لباسی بپوشم که شر شر عرق بریزم، جمع کردم و آماده شدم.حدود دو ساعت تو ترافیک قفل گرفتار شدم. راننده میگفت خانم فکر نکنم برسیم.خندیدم گفتم بهتر.حوصله ندارم...

دوباره آهنگمو پلی کردم که دیدم توی آینه یه چیزی  میگه.

ـمیگم خانم، میدونم ما اجازه نداریم ولی اذیت میشی من یه سیگار بکشم؟ خیلی خسته ام.

-نه راحت باشین.

-ببخشیدا؟ 

-خیالتون راحت.من نه چیزی میبینم نه میشنوم.

اگه روم میشد یکی هم خودم ازش میگرفتم انقدر که مودم خراب بود.

دوباره زدم رو ادامه آهنگ.نه اینجوری حال نمیده.از اول باید گوش بدم.

Oh I hoped that you were somebody

Someone I could count

To pull me to my feet again when I was in doubt 

طبق معمول از پنجره بیرونو نگاه کردم، هوا تاریک شده بود.یهو چشمم به ماه خورد  که چقدر قشنگ و پرنور و  واضح داشت نگام میکرد.

حالم خوب شد.بهش لبخند زدم.به لکه هاش نگاه کردم.خوشحال شدم از اینکه چشمامو عمل‌کردم و میتونم انقدر شفاف ببینمش.

.با خودم گفتم شاید این پرواز اونقدرام سخت نگذره

تو راه فرودگاهم.همچنان ترافیکه.گوشیمو  برمیدارم و میبینم یه پیجی نوشته امشب اولین ماه کامل سال جدید میلادیه و تا چهارشنبه ادامه داره.

گفتم به شما هم بگم.اگه مثل من با دیدن ماه وستاره ها .حالتون خوب میشه آسمونو نگاه کنید.


پایان.


بعدا نوشت:  late night- foals


هورااااااا ^____^

آقا ناپلئونی ره بیارینننننن

همین الان و در این لحظه اومدم که یه پست در مورد وبلاگم و اسمش و اینکه اگه بلاگ اسکای برای همیشه تموم شد چه کنم بنویسم که دیدم بعد از چندین روز آمار وبلاگم از 90 هزار و 289 رسید به 90291.

اینو به فال نیک میگیرم و به تمامی شما تبریک و تهنیت عرض مینومایم.

گذشتن و رفتن پیوسته

میدونین اون قدیم ندیما من خیلی بچه شجاعی بودم.از هیچ چیز نمیترسیدم.از هشت سالگی تنها میخوابیدم و یه سره تو انباری ها و زیرزمینا و جاهای تاریک دنبال یه چیزی میگشتم(احتمالا سرزمین نارنیا).اتفاقا تو یکی از این گشت و گذارا بود که وقتی مامانم خواب بود و داشتم توی زیرزمین تاریک چوب کبریتاشو دونه دونه میسوزوندم و گوشه کنارا رو کشف میکردم، دیدم چوچی جان، مرغ سفیدم چند روزه داره اون گوشه تخم میذاره.احساس میکردم گنج پیدا کردم!وقتی یازده سالم بود و رفتیم به یه شهر دیگه، اونجا بود که داستان اصلی شروع شد.یه حیاط بزرگ بود که دورتا دورش شمشاد کاشته بودن و یه مسیر تقریبا طولانی از بین شمشادا منتهی میشد به دسشویی.اولین شبی که داشتم میرفتم دسشویی-هنوز چراغ و اینا وصل نکرده بودن و تاریک بود- دقیقا موقعی که چند متر مونده بود برسم به خط پایان-یهو یه گربه پرید جلوی پام و چنان ترسی خوردم که تا آخرین روزی که توی اون خونه بودیم به محض اینکه هوا کمی تاریک میشد-زمستون و تابستون-شب و نصفه شب، یکی باید منو اسکورت میکرد تا دسشویی و برمیگردوند.یادمه یه شب خواهرم امتحان داشت و بیچاره با کتاب  اومده بود نشسته بود توی رختکن تا من حموم کنم.در واقع پدرشونو در آوردم. اگه من جاشون بودم، بالاخره یکی از شبایی که توی سرما مجبور بودم از زیر لحاف گرم و نرمم بیام بیرون صدام در میومد و میگفتم: بچه مگه من خدنگ توام؟ حیاط پر چراغه خودت برو  دیگهههه. میترسم !میترسم یعنی چی؟! ولی خب خوشبختانه خانواده صبوری داشتم تو این زمینه.

بعدها رفتم یه شهر دیگه دانشجو شدم و توی یه خونه خیلی قدیمی  مخروبه، چندتا تخت دو طبقه گذاشته بودن و کرده بودنش خوابگاه خصوصی! یعنی واقعا خدا مارو نگه داشت چون هیچوقت هیچکس بالاسر ما نبود:)) خودمون بودیم و خودمون. حیاط پشتیش یه چاه داشت نگاهش میکردی میگفتی الان اون دختر مو سیاهه از تو فیلم حلقه از توش در میاد. یه شب که من نبودم یکی با کف دستش روی شیشه اتاق ما شکل پای نوزاد کشید و صبحش گفت من تا صبح صدای گریه بچه شنیدم و بعدم اون رد پاهارو نشون داد و خلاصه ما رسیدیم دیدیم کوچیک و بزرگ رخت خواب آوردن تو اتاق بزرگه کنار هم خیاری خوابیدن.من سعی کردم خودمو شجاع نشون بدم و رفتم اتاق خودمون خوابیدم.تا مدتها هم موبایلمو میکردم تو پلاستیک و میبردم حموم و با آهنگ خودمو لباسامو گربه شور میکردم میومدم بیرون.خیلی طول کشید به ترسه غلبه کنیم و کم و بیش هممون از تنها موندن تو اون خوابگاه میترسیدیم.

بعدترها که اومدم تهران هم خونه ای و صابخونه طبقه پایین و سیلاس-همستر عزیزم  تا حد زیادی جلوی ترسیدنمو گرفته بودن.

 اما امروز که برای اولین بار بعد از چند سال تنهای تنها موندم از صبح همش داشتم با خودم فکر میکردم چطور میشه گربه-موجودی که تا سالها ازش میترسیدم و یه شب پریده بود جلوی پام و باعث اون همه دردسر بعدش شده بود- شده بود همدم همه تنهایی های من و وقتی حضورشو تو خونه حس میکردم آرامشی داشتم که با هیچ چیز قابل مقایسه نبود.انقدر شجاع شده بودم که خودمم باورم نمیشد.انقدر شب و نصفه شب از روی بازیگوشی کمین کرده بود و پریده بود جلوی پاهام ، انقدر شبانه روز دنبالم اومده بود دور تا دور خونه و حتی اگه حوصله نداشت که بیاد با نگاهش دنبالم میکرد که منو تبدیل به یه آدم دیگه کرده بود.همیشه به شوخی میگفتم انقدر همه سر و صداهای خونه برام عادی شده که اگه یه جن بیاد جلوم ظاهر بشه و بگه هوووو میگم: وودوو برو کونتو مشت بزن ما دیگه تورو حفظ شدیم.

انقدر اوقاتم تلخه از این حقیقت که نیست و گریه م منتظره که مثل سیل بیاد،از صبح که چشامو باز کردم  تا جایی که گرسنگی اجازه داد تو تخت موندم و بعدش نشستم پای بازی دیسکو ایلیزیوم.غروب که رفتم جلوی آینه از چشمای خونی خودم ترسیدم .به همون داغونی قیافه کارآگاه توی بازیم شده بودم.بعدش علیرغم میل باطنیم بازی رو بستم و شروع کردم به تمیز کردن وسواسی خونه که از فکر کردن فرار کنم.بعدش گفتم یکم بنویسم، شاید حالم بهتر شه.

دلم به این خوش بود که ساعت سه باید برم پرواز و زیاد تنها نمیمونم.عصر یکی از همکارام که الان تو بخش دیگه ای کار میکنه زنگ زد و گفت واسه پرواز دوبی کروی بیزینس کلاس کم داریم.میشه جا به جات کنم؟ گفتم بکن.باداباد. 

نوشته ی امشبم تقدیم به بهترین رفیقم، وودوو.

جای خالیت داره ریز ریز نابودم میکنه پسر...کاش زودتر یه فکری بکنم. :")

 بعدا نوشت: لعنت و لعنت و لعنت به هرچیزی که باعث شد تو ازم دور باشی.

هفت صبح نوشت:

معنی دل بستن

معنی پیوستن

معنی دل کندن

گسستن

معنی خاطره

معنی حافظه

معنی عارضه

معنی فاصله

معنی خستگی

معنی کهنگی

معنی دلتنگی

بیهودگی...

معنی انتخاب

معنی التهاب

معنی اضطراب

معنی اجتناب: ساز و کار دفاعی که در آن فرد از آنچه یادآور موارد ناگوار باشد، دوری میکند.

معنی ابتدا

معنی اشتباه

معنی انقضا

انتها

معنی استمرار: گذشتن ورفتن پیوسته

تکرار: گذشتن و رفتن پیوسته

تکرار: گذشتن و رفتن پیوسته

تکرار: گذشتن و رفتن پیوسته

تو خیلی دوریییی خیلی دوریییی

تو خیلیییی دوریییی

خیلیییی دووور

صدای ویولون سل و آکاردئون

طلوع خورشید ،

و دیگر هیچ.



خطای سرور ۵۰۰

بلاگ اسکای عزیز، لطفا زودتر درست شو  و مارو از این بلاتکلیفی نجات بده.

من دوست ندارم برم یه جای دیگه بنویسم. :''((

مرسی اه.