|
دنیای این روزای من... هیچ انتظاری از کسی ندارم! و این نشان دهنده ی قدرت من نیست! مسئله، خستگی از اعتمادهای شکسته است... |
||||||
|
پنجشنبه 31 فروردین ماه سال 1391 :: 6:56 PM :: نویسنده : PaRi
هروقت دیدین پریماه غیبش زده یا نظراتشو جواب نداده تایید کرده بدونین بازم سیم کامپیوترش نیست! اه!
سه شنبه 15 فروردین ماه سال 1391 :: 3:28 PM :: نویسنده : PaRi
میدونی ضد حال یعنی چی؟؟؟
یعنی یه بارتو عمرت هماهنگ کنی با دوستات 2 روز نری مدرسه...بعد صبح ساعت 8 اولین نفری باشی که ناظمتون بهش زنگ می زنه میگه پاشو بیا مدرسه....!!!!
بعدشم بقیه نیان از صبح تا ساعت 12:30 بیکار بشینی تو کلاس با چند نفر دیگه! حالا قسمت جالبش می دونید کجاست؟ بعدا نوشت1: شدیدا به آرامش فکری نیاز دارم...
سه شنبه 8 فروردین ماه سال 1391 :: 7:39 PM :: نویسنده : PaRi
دیدین بعضی از اطرافیانتون همچین ادعاشون سر به فلک میذاره و خودشونو از زمین و زمان بالاتر می بینن؟؟ هی دیگرانو به خاطر حالا یه مسائلی بی فرهنگ و عقب مونده میدونن و خودشونو غیر قابل مقایسه با بقیه فرض می کنن؟؟ بعد همین طرف یهو یه حرکتی میکنه که کلا میره زیر سوال؟؟ الان دقیقا یه همچین اتفاقی افتاده منتهی بین کشورا! قبل از نوشتن اصل مطلب بگم من خودم یکی از اوناییم که خیلی کشور آمریکارو دوست داشتم از نظر پیشرفته بودنش یا حالا هرچی! ولی وقتی یه سری خبرا رو آدم می شنوه دلش نمی خواد پاشو از ایران بذاره بیرون! خب الان یعنی چی که یه پلیس آمریکایی با گلوله یه دانش آموز سیاه پوستو گرفته کشته چون از لباساش خوشش نمی اومده یا حالا به هر دلیلی بعدشم داره راست راست واسه خودش میگرده؟؟ اگه آزادی اینه که هر وقت عشق کردی تفنگتو برداری و از یکی خوشت نیومد زندگیشو ازش بگیری... می خوام 100 سال- سیاه آزاد نباشم! آخه شما که انقد ادعای تمدن می کنید و خودتونو از همه دنیا و مخصوصا ما جهان سومیا بالاتر میدونید به چه جرمی زندگی یه نوجوونو... واقعا متاسفم... البته نمیشه از روی یه نفر واسه کل آدما قضاوت کرد ولی ازین خبر میشه فهمید که هنوز تبعیض نژادی یه جورایی وجود داره...چه واسه سیاه پوستا که 1000 ساله تو آمریکان و چه واسه ما ایرانیا که میریم اونور بهمون میگن شما ترو*ریستین... بعدا نوشت1: انتقاد من از این کشور به معنی تایید کشور خودم نیست. بعدا نوشت2:لطفا موقع نظر گذاشتن حواستون باشه بحثو سیا*سی نکنین.من حوصله فیل*تر بازی ندارم! بعدا نوشت 3: قرار بود این پستو دیروز بذارم یادم رفت... شنبه 5 فروردین ماه سال 1391 :: 10:54 PM :: نویسنده : PaRi
بچه ها یه معما می نویسم هرکی تونست جواب درست بده یعنی شدیدا زمینه ی قاتل شدن رو داره! الکی هم نیستاااا!! یه خانمی مادرش می میره.تو مجلس ترحیم مادرش یه پسری رو می بینه و ازش خوشش میاد. بعد چند وقت خواهر خودشو می کشه! چرا؟؟؟!! منتظر جواباتونم!!! نتیجه نوشت: بابا ایول شما همه تون یه پا قاتل بودین واس خودتون!! مثه اینکه فقط من جوابو اشتباه گفتم!!! جوابش همونطور که بچه ها گفتن اینه:چون دوباره پسره رو ببینه!! البته فقط اونایی که همون لحظه این جواب به فکرشون رسید زمینه قاتل شدن دارن! نه شمایی که ۳ ساعت فکر کردی رو معما که چه طور جواب بدی که به قاتل بودن بخوره!! :دی هیچی ندارم بگم بچه ها!!! هرچی بنویسم تکراریه! ولی از صمیم قلبم عیدو به همتون تبریک میگم. 13 به در واسه کنکور مام یه سبزه گره بزنید بی زحمت!!! هم اکنون نیازمند یاری سبزتان هستیم!! فعلا! پنجشنبه 18 اسفند ماه سال 1390 :: 9:16 PM :: نویسنده : PaRi
سلام بچه ها... می خوام یکی از دردناک ترین روزای زندگیمو
واستون تعریف کنم!!! میخوام شما هم بدونین این مدت کجا بودم!! وسطای دی ماه بود که موقع شام خوردن احساس کردم
یه چیزی تو دندونم گیر کرده! بیشتر که دقت کردم دیدم نصف دندونم نیست...! مامانم گفت:باید بریم دندون پزشکی! هیچی نگفتم ولی اشتهام به کلی کور شد! اصلا از
دندون پزشکی خوشم نمیاد. خلاصه کلی ریختم به هم دندون مهمی هم بود بدون اون که نمیشه غذا خورد! اون شب شام نخوردم...ولی بقیه روزا چی! منم تمام زندگیم با سمت راستم غذا می خوردم...جلوی این شکم بی صاحابم که نمی شه گرفت! خلاصه هی به زور و با عذاب یه جوری خودمونو سیر می کردیم و جریان دندون پزشکیو مینداختیم عقب! تا این که سه شنبه هفته پیش مامانم گفت فردا باید بریم دندون پزشکی. اون شب از ترسم فقط تا صبح دعا کردم که دردم نگیره. فردا ساعت 10-11 بود که مامان گفت حاضر شم. منم که اون صدای مته رو می شنوم انگار دارن می کشنم.واسه همون آیپدمو گذاشتم گوشم. رسیدیم به خیابون اصلی که دیدیم تظاهراته و (به خاطر ان.تخابات) ! منم تموم راه استرس داشتم! بالاخره رسیدم.همشم اون صدای گوش خراش می رفت رو
مغزم.خودم حواسم نبود بعد نوبت یه خانومه شد.اون که رفت این منشیه تازه کار بود به ما هم گفت بریم تو اتاق! دکتره هم فکر کرد ما همراه این خانومه ایم. چشمتون روز بد نبینه! اه...! خسته شدم هی گفتم مامانم گفت!من گفتم! بقیه مکالمه رو خودتون بخونین!! من: مامان من نمی فهمم این خانومه کار داره ما
چرا باید اینجا بشینیم صدای این مته بره رو مخمون! مامانم:اااا! بسه دیگه!چرا انقد غر می زنی ! زشته دکتره می شنوه! که یهو دیدم یه آمپول دیگه زد! من:مامان پاشو بریم! من نمی خوام دندونمو درست
کنم! مامانم:صبر کن کشتی منو! بذار از دکتره بپرسم شاید اصلا دندون تو آمپول نخواد! آسمون که به زمین نیومده یه تیکه از دندونت افتاده درست می کنه دیگه! ببخشید آقای دکتر! شما واسه دندون همه آمپول می زنید!؟ دکتره:کی؟ این خانمو؟ منشیه:نه اینا با این خانوم نیستن. دکتره با سرزنش به منشیه:اینا با این خانوم
نیستن پس واسه چی گفتی بیان بشینن اینجا. مامانم:این دختر من از آمپول می ترسه هی میگه پاشو بریم پاشو بریم! من: دکتر: خب برو بشین رو اون صندلی من یه نگاه بندازم شاید آمپول لازم نباشه! واسه چی این همه استرس بکشی. منم با ترس و لرز رفتم. دکتره بعد یکم معاینه :خیلی وقته دندونت شکسته؟ من:نهههه! مامانم:2-3 ماهه آقای دکتر! من تابستون خواهرشو بردم دندونپزشکی به اینم گفتم بیا نیومد! انقد که می ترسه! دکتر:این الان به مرحله کشیدن رسیده! من: مامانم:نه! الان زوده دندونشو بکشه... جای بدیم
هست بخنده دیده میشه. من: دکتر:این باید عصب کشی بشه! لثه شم رشد کرده
داره میره تو دندونش باید جراحی بشه! من: مامانم:کی وقت دارین بیایم؟ دکتر:فردا ساعت 9 اینجا باشین. من: دکتر:چیزی نیست 2 تا آمپول می زنی دیگه دردو احساس نمی کنی. من: 2 تاااااا؟؟ دکتر:3 تا... من:
خدایاااااا! این همه آه و زاری کردم! امشبم باید بی خوابی بکشم! آخه چرا آدم از هرچی می ترسه سرش میاد... فرداشم رفتیم....اصن دیگه نمی خوام بقیه شو
تعریف کنم! خودتون می دونین عصب کشی چه طوره دیگه من آمپول زدم هیچی نفهمیدم.ولی
بعد از 1 روز تازه دردش اومد سراغم.بعد درد که می گرفت...اون سوزنایی که دیروزش
تند و تند فرو می کرد تو لثه بیچارم یادم می اومد...خلاصه اصل کاریش همون روز تموم
شد.ولی تا 3 مرحله طول کشید که آخریش امروز بود...الانم لثم درد می کنه...
خیلی...احساس می کنم همه اون دردایی رو که به خاطر آمپول بی حسی نفهمیدم الان داره
سرم تلافی میشه! ولی خب اینا هیچ ربطی به نیومدنم نداشت...مامانم
سیم کامپیوترمو کنده بود نیست و نابود کرده بود بازم... فینییییییییییشد!
دوشنبه 1 اسفند ماه سال 1390 :: 00:24 AM :: نویسنده : PaRi
چشمام از جنس بارونه که می سوزونتش خورشید تورو می بخشمت اما کسی جز من نمی بخشید تورو می بخشمت اما نه این که باز برگردی می خوام یادم بره کی بودی و با من چه ها کردی به تعداد دلای ما به شهر قصه راهی هست گذشتم از گناه تو باور کن خدایی هست غبار کینه رو شستم همه حرفاتو بخشیدم کسی تو آیینه پیدا شد که قبل از این نمی دیدم بعدا نوشت: آهنگه سعید مدرس ! قشنگه نه؟ مخاطب خاص نوشت:یه اس ام اس تو مجله خانواده سبز خوندم چند ماه پیش به این مضمون: آرزو می کنم خودم باشم! همین! مال تو بود...نه؟ خوبه...منم همین آرزو رو برات
دارم. بعدا نوشت2: حق دارین چیزی از حرفام نفهمین! شما فقط تا قسمت بعدا نوشتشو بخونید...! بقیشو واسه شخص خاصی نوشتم...که اونم خوب می فهمه منظورمو... زت زیاد! درباره وبلاگ منوی اصلی آخرین مطالب آرشیو وبلاگ پیوندهای روزانه دوستان لوگو
آمار وبلاگم |
||||||