دنیای این روزای من...

هیچ انتظاری از کسی ندارم! و این نشان دهنده ی قدرت من نیست! مسئله، خستگی از اعتمادهای شکسته است...

دنیای این روزای من...

هیچ انتظاری از کسی ندارم! و این نشان دهنده ی قدرت من نیست! مسئله، خستگی از اعتمادهای شکسته است...

بیا با هم نریم سفر دوبی دوبی

خلاصه خبرها:

دوشنبه ظهر با ایشالا ماشالا از تبریز برگشتیم.

همه مسافرامون همون شب اول زمینی رفته بودن سر خونه زندگیشون.الا دو نفر.یه زن و شوهر نیمه پلنگ خسته.تا لحظه آخر با ما تو هتل موندن و با خودمونم برگشتن.تازه خانمه میگفت پول بلیطمم از ایرلاینتون  پس میگیرم.خوش گذشته بود بهش.

اگه حافظم درست کار کنه،سه شنبه دوبی سیل اومد.چهارشنبه دوبار زنگ زدن که برم پرواز دوبی باز کنسل شد.

امروزم که اینجوری.

الان باز دارم میرم دوبی. :)) 

اصلا  انگار قسمت منه هرجا ریسکیه من همونجا برنامه بشم.

منتهی این دفعه جوری مجهز دارم میرم که وسط بیابونم در رفاه باشم.

البته با تمام وجود امیدوارم کنسل شه برگردم خونه.چون اگه پرواز انجام شه قراره با یه عالمه مسافر عصبانی تاخیر خورده  ی هتل هدر رفته ی  مرخصیش تموم شده رو به رو بشیم.

الی برکت الله.

صدا، نور،دوربین،حرکت!

خسته ام.

احساس میکنم از کالبدم خارج شدم و روحم شاهد همه این اتفاقاته.

تو آسمون در حال برگشت به ایران بودیم، گفتن مرزهای هوایی بسته س.کسی اجازه ورود و خروج نداره.

با هزار بدبختی تبریز نشستیم.

یاد گیل پیشی افتادم.شاید اگه یه موقعیت بهتر بودحتی همدیگه رو میدیدیم.

الان اما از چند لحظه بعدمونم خبر نداریم.

هوا سرده و لباسای ما کم.

خوابم میاد.

نمیدونم تا کی قراره کجا باشیم.

احساس میکنم همه صداهای اطرافم،خنده ها، ترس ها،گریه ها و اضطراب همکارام شبیه اول یه فیلم ترسناکه که کسی خبر نداره. قراره چه بلاهایی سرش بیاد.شارژر ندارم.

شارژ زیادی هم ندارم.

ولی دلم میخواست این لحظه رو ثبت کنم.

به هر حال اینجا پناهگاه من بوده همیشه.