دنیای این روزای من...

گاه نوشت های یک مهماندار خواب زده

دنیای این روزای من...

گاه نوشت های یک مهماندار خواب زده

جهان زیر سیگاری من است...

چه جالب... دقیقا بعد از خبر سقوط هواپیمای آسمان کانال کاف به جک و مسخره بازی همیشگیش ادامه داد... 

حالا بماند کانالای درپیت دیگه...

چقدر بی اهمیته جون ما پروازیا.

چقدر راحت فراموشمون میکنن...

چقدر حالم بده.

Love the way you lie...



پذیرش حقیقت سخت 

خواهد شد هنگامی‌که 

دروغ ها دقـیقا هـمان 

چیزهایى باشند که تو 

دوسـت دارى بشـنوى !


زن ها وقتی دلتنگ میشن دوست دارن داستانی که هزار بار واسه کسی تعریف کردن را باز هم تعریف کنن تا حالشون خوب شه...

اما اگه سکوت کردن، یعنی نمیخوان که حالشون خوب شه...


زلزله

!و اما میرسیم به دیشب

دیروز از شش صبح بیدار بودم و شرکت و اینور اونور کلی کار داشتم.
شبش داشتم زرت و زرت چایی میخوردم و سریالای تکراری میدیدم و خوشحال که آخ جون! امشب زود میخوابم فردا      
هم که تعطیلم هر موقع عشقم کشید بیدار میشم و کارای عقب افتاده رو انجام میدم. شب چله رو هم تنهایی
به سر میکنیم اشکال نداره که زهرا پیچونده. خلاصه خوش و خرم رفتم مسواک زدمو لپتاپو که خاموش کردم و از جام که بلند شدم همه جا شروع کرد به لرزیدن. میدونین؟ خیلی از صدای زلزله  متنفرم. دقیقا قبل اینکه شروع شه سکوت مطلق میشه و بعد یه صدای زیری میره تو مغزت .با اینکه زمانش کم بود ولی شدتش جوری بود که به هیچ وجه نمیشد با اراده تکون بخورم. عین گهواره منو میبرد و میاورد. سعی کردم تقدیرو قبول کنم و همونجوری ایستادم تا تموم شه :))) بعدش دویدم اون اتاق و زهرا رو تکون دادم که پاشو زلزله. قشنگ داشت سکته میکرد. همش با گریه میگفت من نمیخوام تو غربت بمیرم. خلاصه قانعش کردم نمیخوای بمیری پاشو لباس بپوش و وسایلتو جمع کن. همش میزدم به شوخی خنده و مسخره بازی که یکم حالش خوب شه. همه مردم تو خیابون بودن. از سر کنجکاوی رفتیم یه سر بیرون و دیدیم علنا همه قصد دارن تا صبح بیرون بمونن. ما دیدیم سرده ارزش نداره برگشتیم تو خونه و مثل سنگ خوابیدیم. منتهی با شال و کلاه.(این نوشته واسه همون شبه منتهی نمیدونم بلاگ اسکای باز چش شده که با تبلت پست میذارم نصفش حذف میشه هرکاریم میکنم  برنمیگرده -____- ) الان یادم نیست بقیه این نوشته چی بودش.

ننمون خواب بود اصلا خبردار نبود.بقیه هم در حد تلگرام و خوبی؟ نترسیا !شرمندمون کردن. برای  بار صدم به خودم اومدم و دیدم آدم واقعا تو این دنیا خیلی بی کسه. غیر خدا هیچکسو نداره. امشبم که گذشت و خدارو شکر هیچ خبری نبود تازه باد و بارونم اومد. الانم منتظرم ساعت چهار شه برم پرواز. امیدوارم شب یلدا هیچکس نخواد بره آنکارا و مسافرامون کم باشن

ولی خدایی، از اون روزی که من به دنیا اومدم میگفتن تهران رو گسله. عدل ما که اومدیم باید فعال میشد؟!

هی همه میگن تو چارچوب در نمون خطرناکه فلانه. اشتباه کردی شب اومدی خونه خیلی خطرناک بود. ولی من همچنان تو چارچوب در خوابیدم و به این خونه که سال ۷۵ ساخته شده بیشتر از   اونی که میگه عاشقمه اعتماد دارم

حرف حق.

- تا حالا با گریه از خواب بیدار شدی؟


پس خفه شو و از مشکلات زندگی و مشغله های فکریت  برام نگو.

Favk

دو غریبه، دوتا قلب در به در

دوتا دلواپس این چشمای تر

دوتا اسم ، دو خاطره، دو نقطه  چین

دوتا دور افتاده ی تنها نشین...

2 صبح نوشت

دلت برای اون تنگ نمیشه. دلت برای تصویرِ غیرواقعی که ازش تو ذهنت ساخته بودی تنگ میشه...

ایوی: تو کی هستی؟

آقای وی : مردی که نقاب بر چهره داره!

ایوی:این رو میبینم.

آقای وی : می دونم که میبینی.من نمیخواستم قدرت بیناییت رو زیر سوال ببرم. فقط میخواستم بگم از شخصی که نقاب بر چهره داره تا کسی اونو نشناسه چرا میپرسی  تو کی هستی؟