دنیای این روزای من...

گاه نوشت های یک مهماندار خواب زده

دنیای این روزای من...

گاه نوشت های یک مهماندار خواب زده

خطای سرور ۵۰۰

بلاگ اسکای عزیز، لطفا زودتر درست شو  و مارو از این بلاتکلیفی نجات بده.

من دوست ندارم برم یه جای دیگه بنویسم. :''((

مرسی اه.

Felt like Cupid, might regret it later

پنجشنبه داشتم میرفتم یه پرواز نسبتا طولانی.رفتم سراغ پوزیشنم که چک های معمول همیشگی رو انجام بدم.صندلی رو که باز کردم دیدم یه کتاب کوچیک از مهماندار قبلی جا مونده.یکی از این کتابای زرد روانشناسی بود در مورد عشق که حتی اسمشم یادم نیست‌.از اونجایی که من هنوز مثل اول ابتدایی  اسممو تو کتابام مینویسم، و بعضی وقتا که از فرودگاه یا مسیری اونو بخرم،مینویسم که چه روزی و تو راه کجا بودم که خریدم، شروع کردم ورق زدن که ببینم اسمی چیزی توی کتاب پیدا میکنم یا نه.یهو یه تیکه کاغذ- کاغذ پاکت تهوع- :))  توش پیدا کردم که یه شماره روش نوشته بود و اسم امیر.دلم براش سوخت که شماره رو گرفته و احتمالا به خاطر خستگی، چند ساعت بعد، مثلا موقع شام خوردن یا زیر دوش یا صبح فردا یادش میاد کتابشو جا گذاشته.حتما داره فکر میکنه هرگز دیگه نه کتابه پیدا میشه،نه میتونه با امیر آشنا بشه. 

خلاصه ما پروازو انجام دادیم و کتابو گذاشتیم تو یکی از کمدای هواپیما و شنبه که میخواستیم پیاده بشیم،یهو چشمم خورد به کتابه.با سرمهماندارمون هماهنگ کردم که کتابو  تحویل بدم به بریفینگ- جایی که همه مهماندارا قبل از پرواز میرن اونجا وچک میشن و جلسه قبل از پروازو انجام میدن.معمولا یکی چیزی گم کنه اول اونجا سراغشو میگیره.بازم دلم طاقت نیاورد که یه دور دیگه مسئولای بریفینگ با دیدن شماره هرهر بخندن یا اصلا گم بشه و سرنوشت طرف عوض بشه.واسه همین شماره رو با مداد نوشتم صفحه آخر کتاب و کنارش نوشتم خانم امیرزاده که به چوخ نره  اون کاغذم سر به نیست کردم.

کلا این که از یکی شماره بگیری خیلی برام کار عجیبیه.مخصوصا تو این محیط و این سن و سال.خودم نزدیک ترین تجربه ای که از شماره گرفتن دارم اینه که یبار‌داشتم از مدرسه برمیگشتم و دوتا پسر صغیرچه افتادن دنبالم و دیگه مجبور شدم واسه خلاصی از دستشون مسیرمو کج کنم و برم اون ور خیابون که یهو یکیشون- که فکر کنم wing man دوستش بود با سرعت اومد سمت من و انقدر نزدیک شد فکر کردم میخواد یه بلایی سر من بیاره و خودمو سفت کرده بودم واسه عملیات کتک کاری که با همون سرعت مثل موشک باز رفت اون سمت خیابون.وقتی رفتم خونه دیدم اون همه حرکات ژانگولری برای این بود که شماره بندازه توی جیب کوله م.منم زیر‌ لب گفتم: اوسکول و انداختمش دور‌.تازه اون دوران اوج کارآگاه بازی مامان من بود و همش همه جارو میگشت که اثری از دوست پسر تو وسایل ما پیدا کنه.اگه اینو میدید قطعا نمیتونستم بی گناهیمو ثابت کنم.شانس آوردم.

بعدها یه روز سر کلاس مهمانداری بودم و تازه داشتم آخرین روزای آموزشو میگذروندم.معلمه داشت نحوه رفتار صحیح با انواع مسافر (شاکی، مست، عصبانی،بیمار روحی،جسمی....) توضیح میداد.میگفت اگه کسی به شما شماره داد به هیچ عنوان نباید درگیر بشین یا بد صحبت کنین یا واکنش تندی نشون بدین.مودبانه شماره رو بگیرین بیاین توی گَلی (پشت پرده) و بندازینش دور.هرچقدر با خودم فکر کردم دیدم واقعا از من بر نمیاد.واسه همین یکی از روزایی که داشتم با مترو برمیگشتم خونه، از دستفروش مترو یه حلقه خریدم و انداختم دستم و ترجیح دادم متاهل باشم تا با اینجور‌چیزا سرو کله بزنم.هنوزم اون حلقه رو دارم.رنگ طلاییش رفته و سفید شده.ولی از همون سالها توی‌ جیب کیف پولم جا خوش کرده و یه جورایی دلم نمیخواد جا به جاش کنم.وقتی ردشو از روی کیفم حس میکنم خیالم راحت میشه.

ولی خب همون قدر که خودم از این کار بدم میاد، همون قدر به بقیه حق میدم که اینجوری آشنا شدنارو دوست داشته باشن و مثل یه کیوپید غیور همه تلاشمو کردم این دو نوگل ناشکفته رو بهم برسونم.

باشد که رستگار شوید.

بعدا نوشت۱: انقدر از نقاشی من تعریف کردین که دلم میخواست نقاشی کیوپید رو هم خودم بکشم. اما به حدی خسته ام که فکر کردن بهشم درد آوره.فعلا اینو تحمل کنید تا پیکاسو استراحت کنه و یکم به خودش بیاد.

4K-AZ65

امروز هواپیمای امبرائر ایرلاین آذربایجان موقعی که داشته میرفته از باکو به گروزنی -نمیدونم چطور-  در آکتائو  قزاقستان دچار سانحه شده.

دقیقا امروز که دوستی اومده بود پیشم و داشتم با خودم فکر میکردم چقدر خوبه که از صبح اصلا دلم واسه گوشی و فضای مجازی تنگ نشده غروب این خبرو شنیدم.وقتی  رفتم اخبار رو ببینم ردای عزیزم جلوی چشامو گرفت و گفت نگاه نکن.اعصابت بهم میریزه.فکر کنم نمیدونه که تو کلاسای بازآموزی سالیانه ما یه درسی هست که به بررسی سوانح با جزئیات دقیق میپردازه که بهمون یاد بده زنجیره ای از خطاهای انسانی به ظاهر ساده  منجر به چه اتفاقاتی میشه.میگن توی این شغل اولین اشتباه ممکنه آخرین اشتباه باشه واسه همین باید از تجربیات اتفاقات گذشته استفاده کنیم.فکر کنم خودش از دیدن ویدیوها بیشتر ناراحت شد.یا نگران.

فعلا گفتن به خاطر این بوده که یه دسته پرنده رفته توی موتور هواپیما...تا ببینیم جعبه سیاه چی میگه.امیدوارم اون 32 نفری که به بیمارستان منتقل شدن زنده بمونن.

رفتم توی سایتی که تمام پروازهای دنیارو میتونی دنبال کنی.مشخصات پروازو زدم.جلوی پرواز 8243 یه خط تیره کشیده بودن.

رجیستر 4K-AZ65 برای همیشه رفت و زخم های گذشته ما رو با ناخن باز کرد...

پنج سال پیش در حالی که پرواز ما داشت به زمین مینشست یه هواپیمای دیگه داشت بلند میشد و به دنبالش یه کابوس وحشتناک رخ داد که هرگز ازش بیدار نشدیم.

آدم نمیتونه جلوی این فکر رو بگیره که ممکن بود اون خطا روی ما نشونه میرفت...

بهونه امشب هم برای نخوابیدن مهیا شد.

ببخشید که پست های این وبلاگ یکی در میون دپرس میشه.مجبورم یه سری از احساسات شدیدی که تجربه میکنم اینجا ثبت کنم تا یکم سبک شم و مهم تر اینکه بمونه به یادگار.

امیدوارم هرجایی که هستید سلامت باشید

و اگه سفر میکنید پروازتون بی خطر 


بعدا نوشت۱ : 

کن نیوز: منابع دولتی جمهوری آذربایجان روز پنجشنبه به طور اختصاصی به یورونیوز گفتند تحقیقات اولیه نشان میدهد که یک موشک زمین به هوا روسیه باعث سرنگونی هواپیمای شرکت هوایی آذربایجان در روز چهارشنبه شده است.

منابع دولتی در باکو به یورونیوز گفتند که این هواپیمای

آسیب دیده با وجود درخواست خلبانان برای فرود اضطراری، اجازه فرود در هیچ فرودگاهی در روسیه را پیدا نکرده و دستور داده شده که از دریای خزر به سمت آکتائو در قزاقستان پرواز کند. 

بعدا نوشت ۲: 

هر کشت کار کشته کاری خوب‌میداند

جز خواب بیهوشی و خاموشی‌ ما را پناهی نیست

طاعون به جای نور از خورشید میبارد

ما را پناهی نیست...


بعدا نوشت ۳: 

۲۹ دسامبر ۲۰۲۴

جدا چه اتفاقی داره میفته؟ :| امروزم از خواب پا شدم و دیدم هواپیمای کره جنوبی از باند خارج شده و فقط دو نفر زنده موندن.قبل از سال نوی میلادی این چه حالگیری بود برای مردم جهان؟ 

بعدا نوشت۴: وقتشه اینستاگرامو پاک کنم دیگه. بیخبری خوش خبری.

-ــــ-

تو ماشین کرو که نشستم میخواستم یادداشتی که تو چرکنویس ذخیره کرده بودم تا سر حوصله کاملش کنمو باز کنم و تو این ترافیک  تمومش کنم. اما کنارم یکی نشسته که اول یک ربع با تلفن صحبت کرد و الانم بدون هندزفری داره ویدیو نگاه میکنه و پاهای اندازه فیلشو از تو کفشش در آورده و انداخته روی هم و هر سه ثانیه دماغشو میکشه بالا.و راننده هم رادیو رو گذاشته روی موجی که آهنگای محلی پر از نی و دامبول و دیمبو پخش میکنه.و به ناچار منم مجبورم آهنگ گوش‌کنم و سرمو بچسبونم به شیشه که این صحنه هارو نبینم. واقعا بعضیا اتیکت ندارن.معلومه از مهماندارای سال بالاییه که تبر گردنشو قطع نمیکنه ولی من تا به حال همچین صحنه ای ندیده بودم.حداقل مثل بقیه ادای با فرهنگارو در بیار و من نشستم تو ماشین اینارو جمعش کن زن. عصبیم کردی هنوز پرواز شروع نشده.


بعدا نوشت۱ :واقعا صدای نامجو مورفین داره.

بعدا نوشت۲: الکی ایراد نگیرید.تو ماشین در حال تکون این یه شاهکاره. 

بعدا نوشت۳: خوشبختی یعنی مسیر دوبی باشه, سرمهماندارم همونی باشه که دی ماه پارسال تو پرواز دوبی رید به اعصابت.فکر میکردی خدا خیلی دوست داره که دیگه باهاش پرواز نرفتی و امسال بازنشست میشه، اما بعدها فهمیدی که چهار سال دیگه بازنشست میشه و سعی کردی بهش فکر نکنی شاید هرگز ندیدیش .اما زکی.

This day is already ruined 

Just pray for my soul.

بعدا نوشت ۴: لبخند فراموش نشه :)))


Black and blue

ژرژ ساند:من آن‌قدر زیاد رؤیا بافته‌ام و کم‌تر زیسته‌ام، که گاهی تنها سه ساله‌ام، اما روز بعد، اگر خوابی که دیده‌ام محزون باشد و تار، سیصد ساله‌ام. تو این‌طور نیستی؟ در لحظاتی به‌نظرت نمی‌رسد که در آستانهٔ آغاز زندگی هستی بی‌آنکه حتی آن‌را بشناسی ــ و زمانی دیگر سنگینی چندین ‌هزار قرنی را که از آن خاطراتی مبهم و تأثیراتی جانگداز در دل داری، روی دوش خود حس نمی‌کنی؟ چرا آمده‌ایم و به کجا می‌رویم؟ هر چیز امکان دارد، چرا که همه‌چیز نامعلوم است.


گوستاو فلوبر:من مانند تو تجربه ی درک یک زندگی که همراه با بهت زیستنی دوباره است، نداشته ام.برعکس من حس میکنم همواره زنده بوده ام! و خاطراتی در ذهن دارم که به دوران فراعنه برمیگردد.من خود را به وضوح کامل در ادوار مختلف تاریخ میبینم، در حال پرداختن به حرفه های گوناگون و با انواع و اقسام سرنوشت ها.شخصیت کنونی ام، ماحصل شخصیت های گمشده ی من است. من قایقرانی بوده ام روی نیل، سربازی رومی در دوران جنگ های کارتاژ، سپس عالمی یونانی در صبورا که حشرات او را بلعیدند. هنگام جنگ های صلیبی از خوردن بیش از حد انگور در سواحل سوریه جان سپردم. من یک دزد دریایی، راهب، شارلاتان و درشکه چی بوده ام... و شاید حتی امپراطور شرق!

اگر میتوانستیم اصل و نسب واقعی مان را بشناسیم، چیزهای بسیاری روشن میشد. مگر نه این که عناصر متشکله ی انسان محدودند؟ پس آیا همان ترکیبات، خود را دوباره ایجاد نمیکنند؟


ـــ از نامه‌های ژرژ ساند و گوستاو فلوبر ــ کتاب «آوازهای کوچکی برای ماه» 

.

.

.

این یادداشت ادامه داشت...پاک شد.شاید بعدها ادامه داشته باشه.


باز-مانده ها

دلم نمیخواست ببینمشون.

دلم نمیخواست به این وضوح و با این کیفیت دستای قطع شده، چشمهای تو خالی،انگشتایی که فقط روحشون باقی مونده و پوست هایی که شبیه به هرچیزی هستن جز پوست صورت رو از فاصله چند میلیمتری ببینم.ولی گیر کرده بودم.بین صندلی ها گیر کرده بودم و مثل یه نمایش freak show از جلوم رد میشدن و به زبان عربی میپرسیدن کجا باید برن.

-همیشه بهتون گفتم.هم تو هم خواهرت باید رشته ی پرستاری میرفتین.خیلی بهتون میاد.یکی از دفتردارای دبیرستانم، وقتی بعد از چند سال رفته بودم مدرکمو بگیرم بهم گفت.هر از چند گاهی که حالم سر دیدن صحنه ای بد میشه یاد حرفش میفتم.

عصبیم.گلوم خشک شده و آب دهنمو به سختی قورت میدم.احساس میکنم خیلی وقت گذشته و من هنوز نتونستم از جام تکون بخورم.مجبورم به روی خودم نیارم و کارتاشونو بگیرم و راهنماییشون کنم.تا سر جاشون نشینن منم نمیتونم برم جلوی کابین.میدونم قراره کابوسشون بیاد سراغم.نگاهمو ازشون میدزدم.انگار از من میپرسن گناه ما چی بود؟ چرا بچه ی دو سالم باید تاوان میداد؟ زیبایی منو کی دزدید؟ چطور تا آخر عمر از آینه ها فرار کنم؟ من نمیدونم !چرا من باید جوابشو بلد باشم؟  من حتی جواب سوال های خودمم نمیدونم.حتی نمیدونم خودم چقدر دیگه وقت دارم.فقط میدونم ما محکومیم.چون تو دوره ای پا به این دنیا گذاشتیم که هیچکس به هیچکس رحم نمیکنه.اصلا برام مهم نیست کی اول شروع کرده و کی حقشه و کی حقش نیست.فقط مطمعنم باعث و بانی های اصلی حتی یک خراش کوچیک بر نمیدارن.کاش مثل داستان نی نواز هامِلْن یکی با یه نی لبک شروع میکرد سر تا سر جهان دوره گشتن و همه رو  هیپنوتیزم  و همه چی رو از ذهنشون پاک میکرد، جنگ، اسلحه، کشتار.یا اونایی که طمع جنگ و قدرت داشتن با خودش میبرد و هرگز پیدا نمیشدن.بعدش همه با آرامش زندگی میکردن و تو آرامش میمردن. مگه ما چقدر تحمل داریم؟ غصه خودمونو بخوریم, غصه بقیه رو بخوریم، غصه اتفاقایی که شاید بیفته یا اگه نیفته چی.

همکارم میگفت: من خودمو میشناسم...اگه روزی این بلا سرم اومد،تمومش میکنم.نمیتونم اینجوری ادامه بدم.

با خودم فکر میکنم: من چی؟ اگه من بودم جرات تموم کردن زندگیمو داشتم؟ البته که نه! اصلا واسه همین چند سال پیش چشمامو با یه دستمال بستم و سوار یه ماشین دنده خلاص تو سراشیبی شدم.که هرموقع عشق کرد بیفته تو دره.یا تو دریا .یا اصلا رو هوا.یا شایدم هیچوقت چیزیم نشه.سپردم به تقدیر.

اینجوری بیشتر حواست به رفتارت هست.این که ندونی چقدر دیگه فرصت داری.بقیه فکر میکنن دیوونه ای.ولی هر چیز کوچیکی تورو بسیار خوشحال میکنه و از غصه بقیه ناراحت میشی و سعی میکنی اطرافتو تا جایی که میتونی درست کنی.از پاک کردن لکه ی قهوه ی روی سرسره ی نجات بگیر تا خریدن چیزی که خیلی دوسش داری واسه یکی دیگه.

بهم بگین: شما چطوری سعی میکنین تو این  روزگار غیر انسانی، انسان باقی بمونین؟



نقاشی از پییر ژرژ ژانیوت ۱۹۱۵ 

قبرکن هایی که بازماندگان  یک‌ قتل عامند

               The Survivors of a Massacre Used as Gravediggers


Pierre-Georges Jeanniot

شاید

میدونید چیه؟ الان که برمیگردم به عقب میبینم شاید بقیه حق داشتن در نگاه اول از من بدشون بیاد... فکر کنن من آدم مغرور و از خود راضی ای هستم وکلا از نزدیک شدن به من دوری کنن.جمله همیشگی دوستام این بود که ما قبل شناختنت فکر میکردیم تو خیلی مغروری و ازت بدمون میومد.چرا؟ چون آدم  بسیارخجالتی بودم ولی در عین حال سیسم شبیه از دماغ فیل افتاده ها بود.

واقعا واقعا واقعا میگم این شغل مثل یه معلم سرسخت منو مجبور کرد پوسته های قدیمی مو بشکافم و از نو زاده بشم.یعنی شاید اگه صد جلسه تراپی میرفتم به این سرعت تغییر نمیکردم.نمیتونستم با غریبه ها صحبت کنم، نمیتونستم وقتی کسی باهام صحبت میکنه تو چشماش نگاه کنم، نمیتونستم وقتی یکی باهام با عصبانیت یا جدیت صحبت میکنه جلوی گریه مو بگیرم، حالا میبینم رگ گلوی مسافر داره پاره میشه و سرتاپای مارو واسه تاخیر یا هرچیزی که دستمون نیست میشوره و با لبخند میگم : حق با شماست.بفرمایین یه نوشیدنی میل کنید یکم آروم شید.به راحتی کنار کسایی که زمانی بهشون جواب رد دادم کار میکنم و میگیم میخندیم انگار هرگز اتفاقی نیفتاده،وقتی یه مهماندار جدید میره تو دسشویی هواپیما-که پناهگاه تازه کاراست- گریه کنه بغلش میکنم و میگم همه مون یه روز اینجا بودیم، درست میشه. و خیلی چیزای دیگه.با همه سختی ها و مصائبی که داره من آدم نمک نشناسی نیستم و قدردان همه اینا.

حالا نه اینکه همه مشکلاتم صد در صد حل شده باشه ها هنوز جای کار زیاد دارم.مثلا دیشب قرار بود بریم کنسرت.غروب اومدم یه نگاهی بندازم به کمد ببینم چی بپوشم دیدم عه عه عه من از سال 1401 لج کردم و هیچ شالی نخریدم.هرچی دارم کرکی و بور شده و غیر قابل پوشیدنه.کم کم حس کردم اضطراب اجتماعیه از اون گوشه داره یواش یواش میاد به سمتم...همه چیمو زیر سوال میبره و من هیچی ندارم بپوشم :)))بعد از اینکه موجودی تمام آنلاین شاپایی که بهشون اعتماد داشتم چک کردم و چیزی نصیبم نشد یه نفس عمیق کشیدم گفتم اشکال نداره همه چی خوبه اصلا شب سیاه -گاو سیاه- پرزای روی شال دیده نمیشه که.و چون محل برگزاری کنسرت جای شلوغی بود تصمیم گرفتیم با مترو بریم.لعنت به من که همون دوتا دونه ایستگاه طاقت نیاوردم و وقتی دست فروش شال مشکی شو سعی داشت بهم غالب کنه و میدیدم که جنسش نایلون خالصه، نتونستم به اون حس لعنتی غلبه کنم و خریدمش .بله، من موندم و دوتا شال سیاه که یکی از یکی داغون تر.هی فکر کردیم حالا اون یکی رو چیکارش کنیم به این نتیجه رسیدم که تو  اون مسیر کارتن خواب زیاد هست میدم به یکی شون.و هوا در حدی سرد بود که دریغ از یک بی خانمان! دریغ از یک دوره گرد حتی.دیگه نزدیک محل کنسرت شده بودیم که ردا گفت آویزون کن از سطل آشغال یکی برمیداره.گفتم آخه خیلی بوی بد میده دلم نمیاد :"( و تصمیم گرفتم بندازم دور گردن یه درخت.درختا هم سردشون میشه دیگه :)

خلاصه این کنسرت از بهترین تجربه های زندگیم بود و علاقم به گروه "بالزن" دو چندان شد و وقتی بعد از خداحافظی آهنگ شاید رو یبار دیگه به اصرار تماشاچیا اجرا کردن علاقم سه چندان شد.توی اون تاریکی دیگه نه به شالم فکر میکردم نه خودم نه اضطرابم.مثل یه پر معلق در هوا که نمیدونه کی و کجا قراره  بیاد  روی زمین  خودمو سپردم به صدای جادویی گیتار الکتریک و امیر بال افشان.


بعدا نوشت 1:داشتیم برمیگشتیم دیدم شالم هنوز دور گردن درخته، خوشحال شدم. :)

بعدا نوشت 2: انقدر این گروه خوبه که دوست داشتم براتون چنتا از آهنگاشونو بذارم ولی دلم نمیاد بدون کپی رایت یه جور خیانته.اگه به سبک بلوز راک علاقه دارید اسم چنتا از آهنگاشونو مینویسم گوش کنید و به نظرم اگه علاقه ندارید بازم گوش کنید چون بعضی وقتا آدم نمیدونه چی دوست داره. شاید، رنگین کمان، پرنده ی آبی، صیاد،پایان.

بعدا نوشت3: ردا: مخفف ریش دار آقا-همسر بنده




شانسعلی

امروز قرار بود از هشت صبح یه کلاس بیخود اجباری باشم که خدارو شکر به خاطر آلودگی هوا کنسل شد. سه شنبه در حالی که تو راه فرودگاه بودم وقتی دیدم چهارشنبه م خالیه سریع به دوستم پیام دادم فردا بریم استخر؟ اونم از خدا خواسته گفت بریم!! 

بعد از نزدیک نه سال کار کردن تو این شرکت چندتایی دوست خوب پیدا کردم که گاهی با هم رفت و آمد داریم.منتهی از زمانی که قرار میذاریم بریم جایی تا عملی شدنش ممکنه چندماه طول بکشه چون روزای کاریمون اصلا با هم نمیخونه.واسه همین به محض اینکه یه فرصتی پیش میاد رو هوا میقاپیم.بیچاره یکمم مریض بود ولی هرچی اصرار کردم بمونه خونه و استراحت کنه قبول نکرد.انقدر همو ندیده بودیم که به جای شنا کردن یه سره غیبت کردیم و آخراش واسه خالی نبودن عریضه چنتا کرال هم رفتیم. :))

اونم اشتباه کردم چون الان پاهام گرفته.با خودم فکر میکنم اون قدیما چجوری بدون گرم کردن میرفتم بسکتبال و چند سانس بازی میکردم.الان مثلا گرم کردم وضعم اینه!

بعدش نشستیم بیرون یه کافه که به ادامه صحبتامون بپردازیم. :D هوا سرد بود و یه بخاری برقی کوچیک سر هر میز بود که سعی میکردیم دستامونو باهاش گرم کنیم.میزمونم یه مربع پایه دار لاجون بود که هر دفعه دست و پامونو تکون میدادیم عین زلزله هشت ریشتری میلرزید و نصف قهوه دوستم در طول صحبتمون ریخت .

 نیم ساعت بعد یه آقایی اومد نشست رو جدول کنار پیاده رو. به نظر میومد دست فروش باشه.گرم صحبت بودیم که یهو با لبخند اومد و یه بادکنک آبی که شکل سگ درستش کرده بود داد به من.بیچاره کر و لال بود.ازش تشکر کردم و یکی دیگه هم داد به دوستم. بهش یه پنجاهی دادم و باز ادامه صحبت که یه سیب هم درست کرد و آورد! یه سیب دیگه هم به دوستم داد.همینجوری نشسته بود و هرکسی که مینشست براش بادکنک درست میکرد.موقع رفتن دیدم بادکنکم باز شده.با حوصله بهم پیچیدنشو نشون داد که یاد نگرفتم وچندبار با اشاره  تاکید کرد که تو کیفت نذار.خلاصه انقدر شرمندمون کرد که یه پنجاهی دیگه بهش دادیم و ازش خدافظی کردیم.یه چهار راهو پیاده رفتیم و یه ربعی هم منتظر اسنپ موندم که پیدا نشد! موقع جدا شدن به دوستم گفتم من با این هیکلم چطوری این بادکنکو دستم بگیرم برم مترو؟گفت بذار تو کیفت بابا هیچیش نمیشه.خلاصه رفتم و رفتم و نزدیک پله برقی مترو بودم که عمو بادکنک فروش با سرعت از کنارم رد  شد و رفت. انقدر خجالت کشیدم که حدس زدم الان داره سرشو تکون میده و تو دلش میگه ای بی لیاقت مگه نگفتم نذار تو کیفت  واقعا شانستو پریش شهر به این درندشتی چرا مسیرش باید با تو یکی میشد! شایدم اومده بود دنبالم که مطمعن بشه به حرفش گوش دادم.متاسفانه سربلند بیرون نیومدم از این امتحان الهی.

 ولی در کل روز خوبی بود.به این احساس سبکی بعدش احتیاج داشتم. گفتم تا جزئیات از یادم نرفته بیام و ثبتش کنم.امروز یه روز سرد آلوده ی خلوت بود با آفتابی که آخرین زوراشو میزد از لابه لای دود غلیظ تهران خودشو به ما برسونه.

بادکنک قشنگم / عمو بادکنک فروش شماتت کننده:



Freaking Linked in

این مطلب توسط نویسنده‌اش رمزگذاری شده است و برای مشاهده‌ی آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.

الو پپه تو صندوق کیلو کیلو جنسه

دو تا پست قبلی رو که نوشتم، یه بی شعوری، بدون اینکه حتی بشناستم و بشناسمش  یا حتی منظور نوشته مو بفهمه، نوشته بود گمشو برو همون جایی که بودی وگرنه میام بالا سرت  فقط سریع کامنتشو حذف دائم کردم که نرم به ایمیلش و سر تا پاشو جوری که لایقشه مورد عنایت قرار بدم.

انگار این قضیه ترولینگ و فحاشی به کسی که نمیشناسیش از توییتر و اینستاگرام به وبلاگا هم سرایت کرده.قدیما چقدر این فضا امن بود‌. 

خلاصه دوست داشتم دیشب که این داستانا شد، احوالی ازش بپرسم.و بگم الان متوجه منظور من شدی نادان؟ خواستی فرار کنی شمال جا نداشتی بگو ما آشنا زیاد داریم.

شمالیا مهمون نوازن دیگه چیکار کنیم.


#موقت