دنیای این روزای من...

گاه نوشت های یک مهماندار خواب زده

دنیای این روزای من...

گاه نوشت های یک مهماندار خواب زده

I was born dead just so I could die again

زندگیه داریم؟

حقیقتا الان به جای اینکه بترسم یه لبخند محوی گوشه لبمه.

نبودن وودوو هر چقدر که دردناک بوده واسم تا الان، حداقل دیگه خیالم راحته که جاش امنه وسط این هیری ویری.

چون گربه ی بغلی ای نیست و بخوای بگیریش بدتر فرار میکنه و میره یه جای دست نیافتنی،همیشه به این مساله فکر میکردم که اگه یهو زلزله اومد یا جنگ شد یا ساختمون آتیش گرفت، چطوری باید وودوو رو بگیرم و نجاتش بدم.

خیلی خوشحالم که امشب این دغدغه رو ندارم. :) 


پ.ن. از روزی که پامون رسید این تهران همش آماده باشیم :))) ای تف.

فردا سراغ من بیا

توی زندگی بعضی روزا هست که خیلی سخت میگذره.اون لحظه نمیتونی حتی با خودت در موردشون حرف بزنی.حداقل برای من اینجوریه.باید یه مدتی بگذره.بعد از چند وقت که با خودم تونستم حرف بزنم،  شاید بتونم بیام اینجا در موردش بنویسم.

انگار این که امسال سی سالم شد و از فروردین دچار بحران سی سالگی شدم برام کافی نبود، مجبور شدم وودووی جانم، گربه ی عزیزم که چهار سال و نیم با هم زندگی کرده بودیمو بذارم شمال خونه مامانم که اصلا بعدش دیگه سی سالگی برام بحران نبود بیشتر یه جوک بود.اصلا وقت نکردم به اون موضوع فکرم کنم!

حالا هرچقدر که با خودم حرف بزنم که اینجا تنها بود و من هیچوقت خونه نبودم و میومدمم نای بازی کردن باهاشو نداشتم و آسمش داشت اذیتش میکرد و گربه های دیگه ای که میومدن رو تراس و پشت در  داشتن بهش استرس وارد میکردن و همیشه در حال داد زدن و شاخ و شونه کشیدن پشت در بود کارساز نیست.

گریه هه میاد و جای خالیش حس میشه و دنیا به کامم تلخ.

 اون لحظه ای که یادم میاد وودوو پیشم نیست مثل اینه که یه زغال بزرگ روشن افتاده رو  قلبم، سوراخش کرده و از زیر داره آتیش میگیره و تو یه آن پخش میشه تو همه ی وجودم.دقیقا همین حسو دارم تجربه میکنم.در طول روز خیلی از این لحظه ها دارم.چون چند سال تمام برنامه زندگیم خلاصه میشد تو همین.

بیدار شدن با صدای وودوو، اسکورت شدن تا دسشویی و بعدش خوش و بش کردن و چاق سلامتی جلوی در دسشویی چون همونجا دراز میکشید تا بیام.دادن آب و غذا به وودوو، دادن یه تیکه از پنیر صبحانه یا کره بادوم زمینی به زور گاز به وودوو، شونه زدن وودوو، ریختن ارزن روی تراس کوچیکه که کبوترا بیان و حوصله وودوو سر نره یکم بشینه راز بقا ببینه! و به همین ترتیب هر جای خونه که میرفتم دنبال من میومد.منم باهاش حرف میزدم.اصلا یکی از دلایل اینکه گربه ی حرافی شد همینه.من جوری باهاش حرف میزدم انگار میفهمه و اونم خواسته هاشو جوری با میو میو میگفت انگار چشمای چپولیش و خال قلبی روی پای چپش  واقعا به من رفته.

حداقل الان اذیت نمیشه.

حداقل پیش آشناست و مامان بابام عاشقشن.

حداقل الان تنها نیست همش.

حداقل الان سرفه نمیکنه از این هوای داغون و آلوده.

چاره ساز نیست.

چه میشه کرد؟

 بعد از اینکه کم کم به خودم اومدم و متوجه شدم دهه دوم نه، بلکه دهه سوم زندگیم تموم شده و من اصلا نفهمیدم چطور گذشته و کلی احساس شخماتیک دیگه، دوست داشتم تولد سی سالگیم یه مهمونی خفن بگیرم و به قول شاعر جوری داغون بشم که پیدا نکنن فردا جعبه سیامو. ولی بازم گفتم وودوو از شلوغی و صدای زیاد و آدمای غریبه خوشش نمیاد و ارزش نداره چند ساعت استرس بکشه.اگرم میذاشتمش خونه کسی خودم باید کوفتم میشد و هزارتا سناریو میساختم تو سرم.

پس هیچ کاری نکردم.

حالا جالبه که  امسال پر کیک ترین تولد عمرم بود.همه ی کسایی که دوسشون داشتم  جدا جدا برام کیک گرفتن و سعی کردن پیشم باشن و شرمندم کردن.قلبم گرم شد که هنوز دوستیامو با یه سری حفظ کردم .کی فکرشو میکرد ده پونزده سال پیش با یه سری هم کلاس یا همراه بشی و بشن جزو آدمای ثابت و امن زندگیت؟! چند ساعتی حال و هوام بهتر بود ولی تو همه عکسا قیافم پر از غمه چون باید کاری و میکردم که میدونستم منو داغون میکنه.

یکی از روزای شهریور برای اولین بار تو زندگیم تک وتنها رفتم تاتر.اسم تاتر چی بود؟ من و گربه ی پری! موضوعش چی بود؟ حقیقتا انگار از روی زندگی من ساخته بودن.(به جز قسمت آخرش) چطور گذشت؟ با  گریه گریه گریه. خدارو شکر تاریک بود و صدای موزیک بلند.تبلیغشو به طور اتفاقی توی اینستاگرام دیدم و گفتم شاید با دیدن این من بتونم یه تصمیمی بگیرم.تونستم اون شب تصمیم بگیرم؟ خیر.فقط برام جالب بود دقیقا زمانی که من بین همچین دو راهی سختی قرار گرفتم یه نمایش با موضوع گربه و اسم خودم اجرا میشد.چند روزی در بارش فکر کردم و گفتم من که واسه کیفم همچین تصمیمی نمیگیرم.مجبورم.چاره ای ندارم.موقتیه.

پس  وودووی عزیزمو تا شمال بدرقه کردم و چند روز پیشش موندم و خونه مامانمو به کم خطر ترین حالت ممکن در آوردم و با یه صورت بی تفاوت گذاشتم غم نبودنش مثل یه موج بزرگ سنگین بخوره بهم و پرتم کنه تو این تهران نامرد.به امید یه روزی که دوباره برگردیم پیش هم.

بعدش تا تونستم گریه کردم.

زندگی همینه دیگه.همیشه با چیزا و کسایی که دوسشون داری امتحانت میکنه.

منصفانه بخوام بگم منم خیلی با قضیه از دست دادن  کنار نمیام.تو یازده سالگی، مگ مگ اردکم که مرد براش اعلامیه درست کردم و زیر همه شون مامانمو محکوم کردم و چسبوندم همه جای خونه و حیاط.مموش خرگوشم که مرد چند ساعت همینجوری بغلش کردم و گریه میکردم آخر بابام به زور برد تو باغچه چالش کرد.سیلاس همستر عزیزم که مرد انقدر روزای بدی رو داشتم میگذروندم و تنها بودم که توی چنتا کیسه فریزر ضخیم پیچیدمش و گذاشتم تو فریزر.دلم نمیخواست بندازمش دور.چند روز که گذشت بردمش توی پارکی که دوسش داشتم و خاکش کردم.امیدوارم الان که گربه م زنده س و حالش خوبه منم راحت تر کنار بیام با نبودش. فعلا تنها زمانی که یکم حالم خوبه موقعیه که به خواب پناه میبرم.اونجا هنوز همه چی سر جاشه.


در آخر من مقصرو تمام کتابایی میدونم که تو بچگی خوندم و یارو کلی اذیت میشد ولی آخرش اینجوری تموم میشد که تا ابد به خوبی و خوشی زندگی کردند.واسه همین وقتی یه فیلمی خوب تموم نمیشه یا گربه م تا ابد پیشم نمیمونه  بدجوری شاکی میشم.

فیف به این زندگی.

پایان.


پنج صبح نوشت

از اینکه اجتماعی نیستم احساس گناه نمی کنم، گرچه که گاهی در موردش به شک می‌افتم، چرا که تنهایی‌ام دردناک است. ولی وقتی به سوی دنیا می‌روم، به نظر یک سقوط اخلاقی می‌آید، به مانند جستجوی عشق در یک فاحشه خانه...

#سوزان_سانتاگ

سیگار میخوام وینستون

نشستم تو مترو و دست از پا دراز تر دارم برمیگردم خونه.خواستم اسنپ بگیرم ولی انقدر‌کلافه بودم که باید حتما یکم قدم میزدم که آروم شم.بعلاوه، این روزا هر مسیری که با تاکسی اینترنتی میزنی بالاترین قیمته و کولرم نمیزنن.اونجوری یه سگ گرمازده بودم.حداقل الان سگی هستم که زیر کولر و تو سایه س و تو ترافیک قرار نیست بمونه. رفته بودم شرکت واسه انجام چکاپ سالیانه که دکتر متوجه شد قند خونم رو نگرفتن و دوباره باید آزمایش بدم.کارتمم صادر نشد.واقعااگه من انقدر از آمپول نمیترسیدم این همه اتفاق که منجر به سوزن خوردنم بشه نمیفتاد.خانم دکتر هرجایی که ممکن بود یکی فکر تتو به سرش بزنه و نزنه رو چک کرد.گفتم من واسه همین آزمایش مجدد دارم سکته میکنم خیالتون راحت دل تتو کردن ندارم. خندید و قانع شد.

از گوشه شیشه ای که سرمو بهش تکیه دادم سمت راستمو نگاه کردم.واگن بغلی یکی مانتوی مامانمو پوشیده بود.واسه کسی که چندین تا استان دورتر از خانوادش زندگی‌ میکنه ،احتمال اینکه بره نزدیک، دست بذاره رو شونه ی طرف و ببینه مامانشه زیر صفره.و این خیلی غمگینه‌.چون اگه تو شهر خودم بودم انقدر در به در دنبال عطر و بوی آشنا، لباس آشنا، صدای آشنا نبودم.

غمش دقیقا شبیه لحظه ایه که پنج سالم بود.با مامانم رفته بودم بازار قدیم بندرعباس که واسه پیش دبستانی کیف بخرم.یهو اطرافمو نگاه کردم و دیدم نیست.یکم جلوتر دیدم یکی مانتوش شبیه مامانمه.بدون اینکه چک کنم دستشو گرفتم که دیگه گم نشم و گفتم مامان واسم از این دمپاییا میخری؟ یهو گفت عزیزم من مامانت نیستم.و رفت.‌..

و منو با بهت و وحشت همونجا گذاشت.


پایان اصغر فرهادی طور.

شاید ادامه دارد، شاید هم نه...

Let the light in

اول راهنمایی بودم.زنگ تفریح بود.نشسته بودم و داشتم ساندویچ الویه ای که مامانم درست کرده بود میخوردم.یه همکلاسیم نشست کنارم و از این در و اون در حرف زدیم.قیافش شبیه گربه بود.چشمای سبز روشن و بادومی با صورت چند ضلعی استخونی.یهو گفت میشه از ساندویچت به منم بدی خیلی گشنمه.از ته ساندویچمو نصف کردم و دادم بهش.بدون اینکه چیزی بپرسم خودش شروع کرد که ما کمیته ای هستیم و بابام اینجوریه و پول نداریم‌.دوره راهنمایی مخصوصا اوایلش خیلی عجیبه.حداقل واسه من اینجوری بود.تو هنوز بچه ای و هیچ درکی از محیط اطرافت نداری.از نگاه های آدما چیزی متوجه نمیشی‌  و اصلا برات مهم نیست دور و برت چی‌ میگذره.البته من خیلی سر به هوا بودم  و نسبت به خواهرم خیلی دیرتر متوجه این قضایا شدم.رفتم خونه از مامانم پرسیدم کمیته ای یعنی چی؟ و واسم توضیح داد.از اون موقع بیشتر وقتا میرفتم مدرسه از هرچیزی دوتا میبردم تا بهش بدم.سالها بعد از اونم با هرکسی دوست شدم از بوفه همه چیو دوتایی میخریدم و یکیش مال دوستم بود.

هرچی بزرگتر شدم، اعتمادم به صندوق صدقه و کمیته و این داستانا کمتر شد.ترجیح میدادم با دست خودم به نیازمندا کمک کنم یا لباس و اینارو بذارم  سر کوچه که هرکسی لازم داشت برداره.شایددیوونه خطابم کنید اما همیشه یه یادداشت کوچیک تو جیب کیف یا لباسا میذارم.

تو سر من دنیا هنوز رنگی رنگیه.

بعد از بارها رد شدن و بی اعتنایی از جلوی استندهایی که توی مترو و میدونای مختلف عکس بچه هارو گذاشتن و دنبال حامی میگردن  که ماهانه مبلغی رو براشون واریز کنی، چند وقت پیش یکی از همکارام استوری گذاشت که چنتا بچه بی سرپرست تحت پوشش کمیته هستن که حامی ندارن.هرکسی تواناییشو داره با این شماره تماس بگیره.ازش پرس و جو کردم  و توضیح داد که میتونی اعتماد کنی چون کارت به اسم خود بچه هاست، میتونی ببینیشون هر ماه و از نزدیک از وضعیتشون اطلاع داشته باشی.خودش چندین سال بود داشت کمک میکرد.بعد از چند روز این پا اون پا کردن زنگ زدم.گفت از ۳۰ هزار تومن میتونین کمک کنید تا به بالا.هرسالم یه مبلغی اضافه کنید.(اینارو واسه کسایی میگم که میخوان کمک کنن و فکر میکنن حتما باید پول کلانی داشته باشن)

خلاصه من صاحب یه پسر شدم.مسئولش ازم نپرسید چه سنی باشه.حتی عکسی هم نشونم نداد.تو تصوراتم یه پسر کوچولوی چهار پنج ساله بود شاید.ولی کسی که از همه بیشتر نیازمنده برای کمیته تو اولویت قرار داره.تو مشخصاتش دیدم بهمن ۱۸ سالش میشه و احتمالا از پوشش کمیته خارج شه.به این فکر کردم وقتی یتیمه بعدش میخواد چیکار کنه؟ یعنی درس خونده؟ بچه زرنگیه؟ اصلا رفتن و دیدنش کار درستیه؟ غرورش میشکنه اصلا من چه حرفی دارم باهاش بزنم؟

دروغ نگم، از اون موقع دچار احساسات عجیب و غریبی شدم.دوباره منو پرت کرد به اون روزای دور که بغل دستم یکی نشسته بود و دلش ساندویچ منو میخواست و من روحمم خبر نداشت.فرداش از توی سایت یه دخترو هم به لیستم اضافه کردم.اولین نفر بالای بالای لیست. گندم خانم.حتی نمیدونم اسماشون واقعیه یا واسه محافظت ازشون مستعار‌.شب خوابم نبرد.گوشیمو برداشتم و گفتم بذار به جای تهران بزنم گیلان ببینم چند نفرو میاره، بذار شهرو بزنم تالش.سرم سوت کشید از تعداد نیازمندایی که تو اون شهر کوچیک-مثل همکلاسی دوران بچگیام- حسرت کوچک ترین چیزا به دلشونه و کسی خبر نداره.یا اگرم خبر دارن انقدر درگیر پر کردن چاله چوله های زندگی خودشونن که وقت فکر کردن به اینو ندارن که تو سیاه گوراب بالا!  یکی گرسنه میخوابه.

ای کاش هیچ کس نیازمند اون پول ناچیزی که من میزنم به حسابش نبود.اما حالا که هستن و زیادن، ای کاش انقدر پول داشتم که میشد به همشون کمک کنم.سنگینی غصه ش رو قلبمه و نمیدونم چرا سبک نمیشه.

یادمه‌ همون دوران راهنمایی احمدی نژاد اومد تالش.مارو هم از مدرسه بردن زیارت! گفتن برای رییس جمهور نامه بنویسید خواسته هاتونو بگید.منم باورم شده بود که راستی راستی اجابت میکنه.بچه بودیم و نادون‌.نوشتم من خیلی دلم میخواهد کامپیوتر و اسکیت داشته باشم.الان قیافه کسی که ناممو خونده تصور میکنم که با چشمای گرد از بالای عینکش یه دور دیگه نامه یک خطی مو خونده و با خودش گفته: چه گوه خوریا، ملت لنگ سیب زمینی شامشونن.برو بذار باد بیاد.و نامه رو انداخته اون ور.

البته چند ماه بعد جواب نامه من اومد.منو ارجاع داده بودن به کمیته.اگه اشتباه نکنم هنوزم نامه رو دارم. مگر اینکه همین اواخر با خوندن دوبارش عصبانی شده باشم و انداخته باشمش دور‌.

یادداشت امروز که چندین روزه تو چرکنویس من بود و به خاطر خستگی وقت نداشتم تمومش کنم بابت این بود که بگم: میدونم همه گرفتاریم، میدونم تا گردن غرقیم، ولی از بقیه غافل نشیم.حتی شده با دادن یه آبمیوه به بچه زباله گرد تو مسیرمون.

بعدا نوشت ۱ : چرا، تاثیر داره! فکر میکنی تاثیر نداره.

بعدا نوشت ۲: دوست ندارم فکر کنید دو روزه وارد این وادیا شدم، جو منو گرفته منقلب شدم و اومدم چرت و پرت تفت میدم.چون همچین آدمی نیستم، و این دغدغه دو روزه ی منم نیست.فقط تجربه ی جدیدتریه به نسبت.

بعدا نوشت۳: سیاه گوراب بالا: (یکی از روستاهای گیلان که تا حالا گذرم بهش نیفتاده اما حتی از اونجا هم کسایی تو لیست کمیته امدادبودن ) 

بعدا نوشت۴: سایت کمیته رو میذارم, شاید کسی دوست داشت سرک بکشه. 

بعدا نوشت۵: زندگی یه قطاره که با سرعت میگذره.ما هم مسافراشیم‌.الان متوجه سرعتش نیستیم چون درگیریم.هیچوقتم توی یه ایستگاه دوبار نمی ایسته، گاهی وقتی چند ثانیه چشماتو میبندی که چیزی‌که دیدی و خوشایندت بوده  رو تو ذهنت ثبت کنی و شیرینیشو تو دهنت مزه مزه کنی یه سری چیزای دیگه از جلوت میگذره و تو متوجهشون نمیشی.هنوزم خیلی سر به هوا و بی دقتم.ولی تمام سعیمو میکنم حواسم به مسیر باشه.به پرنده، به گربه، به آدم، به درخت.

بعدا نوشت۶:

"Beauty is not in the face; beauty is a light in the heart" 

Kahlil Gibran


بیا با هم نریم سفر دوبی دوبی

خلاصه خبرها:

دوشنبه ظهر با ایشالا ماشالا از تبریز برگشتیم.

همه مسافرامون همون شب اول زمینی رفته بودن سر خونه زندگیشون.الا دو نفر.یه زن و شوهر نیمه پلنگ خسته.تا لحظه آخر با ما تو هتل موندن و با خودمونم برگشتن.تازه خانمه میگفت پول بلیطمم از ایرلاینتون  پس میگیرم.خوش گذشته بود بهش.

اگه حافظم درست کار کنه،سه شنبه دوبی سیل اومد.چهارشنبه دوبار زنگ زدن که برم پرواز دوبی باز کنسل شد.

امروزم که اینجوری.

الان باز دارم میرم دوبی. :)) 

اصلا  انگار قسمت منه هرجا ریسکیه من همونجا برنامه بشم.

منتهی این دفعه جوری مجهز دارم میرم که وسط بیابونم در رفاه باشم.

البته با تمام وجود امیدوارم کنسل شه برگردم خونه.چون اگه پرواز انجام شه قراره با یه عالمه مسافر عصبانی تاخیر خورده  ی هتل هدر رفته ی  مرخصیش تموم شده رو به رو بشیم.

الی برکت الله.

صدا، نور،دوربین،حرکت!

خسته ام.

احساس میکنم از کالبدم خارج شدم و روحم شاهد همه این اتفاقاته.

تو آسمون در حال برگشت به ایران بودیم، گفتن مرزهای هوایی بسته س.کسی اجازه ورود و خروج نداره.

با هزار بدبختی تبریز نشستیم.

یاد گیل پیشی افتادم.شاید اگه یه موقعیت بهتر بودحتی همدیگه رو میدیدیم.

الان اما از چند لحظه بعدمونم خبر نداریم.

هوا سرده و لباسای ما کم.

خوابم میاد.

نمیدونم تا کی قراره کجا باشیم.

احساس میکنم همه صداهای اطرافم،خنده ها، ترس ها،گریه ها و اضطراب همکارام شبیه اول یه فیلم ترسناکه که کسی خبر نداره. قراره چه بلاهایی سرش بیاد.شارژر ندارم.

شارژ زیادی هم ندارم.

ولی دلم میخواست این لحظه رو ثبت کنم.

به هر حال اینجا پناهگاه من بوده همیشه.

اسفنده و ...

فشار کاری و خستگی و بی خوابی و استرس های دیگه ای که تو این ماه داشتم،منو یاد یه خاطره چندش آوری انداخت.اگه حساسین از الان میگم که نخونید.

اول از جای خوب و دل انگیزش بگم.

هفت هشت سالم که بود، دایی کوچیکم فصلی کار میکرد و هروقت میرفتیم تالش خونه مادربزرگم سورپرایز میشدیم.یه مدتی نارنگی میفروخت و ما عین دله ها شب و روز از پشت وانتش نارنگیای سبز و تازه و خوش عطر برمیداشتیم میخوردیم.

یبار که رفته بودیم، جوجه محلی میفروخت و حیاط مادربزرگم پر از جوجه بود.

بین این جوجه ها، یه بدبخت فلک زده ای بود که نمیدونم کسی پاشو گذاشته بود روش یا چی، دل و روده هاش از تهش زده بود بیرون و آویزون بود.بقیه جوجه ها فکر میکردن اونا  کرمه و یه سره دنبالش میکردن و نوکش میزدن.اونم مجبور بود دائم فرار کنه.یعنی یک لحظه می ایستاد همه جوجه ها میدویدن سمتش.

احساس میکنم به اندازه دویدن های اون جوجه خسته ام.

دلم استراحت میخواد.حتی مرخصیم رفتم نه خبری از خواب بود و نه گشت و گذار چون یکسره بارون بود و بارون بود و بارون.

امیدوارم همگی سال جدید پیش روتون پر از اتفاقات خوب باشه و بهتر از سال قبل باشه.

غیبت صغری منو ببخشید.

عادت کردم حالم که خیلی بد میشه و نیاز به پناه دارم، بلاگ اسکای رو باز کنم.ایشالا سال جدید این عادتو بذارم کنار.

گل برای گل 

بارک بارک

دمای شهر پکن رو زده منفی ۱۱ درجه.حالا سوالی که پیش میاد اینه که سگ تو این هوا میره بیرون؟؟؟ 

من: یث!!!


انقدر لباس گرم برداشتم که علنا جایی برای خرید تو چمدونم نمونده با پررویی هم میخوام برم خرید.اسفند میخوام برم مرخصی و حدود شونصد تا تولد دوست و فامیلم تو این فاصله ای که نرفتم بیخ گلومه.سالگرد ازدواج و ولنتاین و فلان و بیسارو...هم که دیگه نگم.شیطان درونم میگه خودم مهم ترم و دیجی کالا رو گذاشتن واسه اینجور مواقع خب.

ریش دار آقا از این ویروس جدیدا گرفته بود و علیرغم میل باطنیم تنهاش گذاشتم.با یخچالی آکنده از سوپ و عدسی و غذاهایی که میدونم جاشون تو یخچال امنه تا من برگردم و بندازم دور.

مثل چی هم نگرانم که منم گرفته باشم فعلا که تو این سه روز خبری نیست شاید مونده طبق معمول وسط پرواز یقه منو بگیره.الهی به امید تو.بریم ببینیم چه خبره.

پ.ن: این برنامه نویسی هم تازه یاد گرفته تا میبینه مسافر کمه سریع نصف کرو رو برمیداره.الان من وسط ۳ تا سرمهماندارم و کارای خودم به کنار باید کارای اونا و کرویی که نیست هم انجام بدم.

فیف.